رفتن به محتوای اصلی

پارک چان ووک: باید بپذیریم که جامعه‌مان درد دارد

رضا حسینی |
پارک چان ووک: باید بپذیریم که جامعه‌مان درد دارد
وقتی بازیگر مرد اصلی فیلم نوآر و عاشقانه «عزم رفتن» یا «تصمیم به جدایی» (Decision to Leave) از پارک چان ووک خواست تا شخصیتش را توصیف کند، پارک به او از پلیس محترمی گفت که «کلت حمل نمی‌کند اما دستمال خیس به همراه دارد.» پارک این موضوع را در تماس مجازی خود با زوم و ربکا لیو از «گاردین» به یاد می‌آورد و لبخند شیطنت‌آمیزی می‌زند؛ مترجم او هم می‌خندد. این فیلمساز تحسین‌شده که با فیلم‌های شاخصی چون «همکلاس قدیمی» یا «پیرپسر» (Oldboy) و «ندیمه» (The Handmaiden) نیز شناخته می‌شود، در جدیدترین اثر سینمایی‌اش داستان کارآگاهی متین (با بازی پارک های-ایل) را روایت می‌کند که به شکل خطرناکی به مظنون اصلی یک پرونده قتل نزدیک می‌شود. گفت‌وگوی خواندنی‌ای که برای شما تدارک دیده‌ایم، آمیزه‌ای از گفت‌وگوهای «گاردین» و «ای‌وی کلاب» است که با در نظر گرفتن انسجام و پیوستگی با هم ترکیب شده‌اند.

با بهترین سریال های کره ای آشنا شوید

فیلم تصمیم به رفتن یا عزم جدایی یا Decision to Leave اولین نمایش جهانی‌اش را در بخش مسابقه اصلی جشنواره کن 2022 تجربه کرد و برای کسب جایزه نخل طلا رقابت کرد؛ و دست‌آخر جایزه بهترین کارگردانی را برای پارک چان ووک به ارمغان آورد. این فیلم که نماینده کره جنوبی در جوایز اسکار پیش رو هم هست، از نظر اغلب منتقدان یکی از بهترین فیلم‌های سال 2022 است؛ ایده فیلم از رمان‌های معمایی و پلیسی گرفته شده است. پارک به پروتاگونیست‌های قبلی خود اشاره می‌کند که «کاملا خشن و خیلی مردبرترپندار» هستند و «ویژگی‌هایی مثل فحاشی یا سیگار کشیدن پی‌درپی» دارند؛ اما او در گذر زمان به شخصیت مارتین بِک - کارآگاه مجموعه رمان‌های سوئدی دهه 1960 به قلم پِر والو و مای شِیووال - علاقه‌مند شد که الگوی آرام‌تری است: «بک انگیزه و حس بسیار قوی‌ای از درک موقعیت‌ها دارد؛ و در ضمن، اصول خودش را دارد. او می‌کوشد سیگار کشیدن را به درخواست همسرش ترک کند و تقریبا بیش از حد مودب و مهربان است. او در زمره کارآگاهان مردبرترپندار قرار نمی‌گیرد.» بقیه ایده‌های پارک چان ووک را اینجا بخوانید.  
  • با توجه به مولفه‌های اصلی آثار شما، شاید بتوان گفت که فقدان اروتیسم و خشونت در این فیلم به‌نوعی اغلب علاقه‌مندان سینمای شما را غافلگیر می‌کند.
پارک چان ووک: نمی‌دانم این فکر دقیقا از کجا شروع شد اما برای فیلم تصمیم به رفتن می‌خواستم فیلمی کاملا کلاسیک بسازم. تاکید می‌کنم کلاسیک و نه قدیمی و از مد افتاده. می‌خواستم فیلمی بسازم که شما حتی بعد از چند بار دیدن هم از آن خسته نشوید. فیلمی که در گذر زمان کهنه نشود. برای این منظور باید از موقعیتی متعارف بهره می‌بردم تا مجبور نباشم با معرفی جهان داستانی فیلم به تماشاگر، وقت را هدر بدهم؛ و در عوض این مدت زمان به شروع سفر و پیش رفتن داستان اختصاص یافته است. از این جهت، هیچ داستانی آشناتر از کارآگاهی نیست که عاشق مظنون خود می‌شود. به این شکل تماشاگران می‌توانند راحت روی صندلی‌شان بنشینند و ماجرای عشق میان دو شخصیت را تماشا کنند. به‌علاوه دو پروتاگونیست این فیلم در صادق بودن با احساسات واقعی خودشان خیلی بد هستند. آن‌ها گاهی وقت‌ها جلوی خودشان را می‌گیرند و آنچه را که درون‌شان اتفاق می‌افتد ابراز نمی‌کنند یا گاهی وقت‌ها حرف دیگری می‌زنند که گاه بر خلاف آن چیزی است که واقعا احساس می‌کنند. برای همین است که تماشاگران مجبور می‌شوند به همه ریزه‌کاری‌ها و تغییرهای کوچکی دقت کنند که در چهره‌ها و زبان بدن آن‌ها روی می‌دهد؛ از جمله نفس‌های دو پروتاگونیست که در صحنه‌ای هم‌زمان حرکت می‌کنند یا نمونه آشکارترش در جایی دیگر، نمای بسته (کلوزآپ) از حالت خاص دستانی است که دستبند آن‌ها را به بند کشیده است. برای همین منظور بود که مجبور شدم از این موضوع اطمینان حاصل کنم که محرک‌های بیش از اندازه‌ای پیرامون این 2 شخصیت و قاب‌هایی که می‌بینیم وجود نداشته باشد؛ و به همین خاطر فکر می‌کنم افزودن عناصر آشکاری چون خشونت یا برهنگی می‌توانست حواس تماشاگران را از موضوع اصلی پرت کند.
پارک جان ووچان ووک پارک کارگردان تصمیم به رفتن، ۵۹ ساله است. او تا کنون یازده فیلم بلند سینمایی، ده فیلم کوتاه و یک سریال کارگردانی کرده. کارنامه او پر از جایزه‌های رنگارنگ از مهم‌ترین جشنواره‌های جهان برای فیلم‌های عزم رفتن، کنیز و اولدبوی است
  • در خصوص ساختن یک فیلم کلاسیک، دائم به ارجاع‌هایی به آثار هالیوود قدیم مثل آلفرد هیچکاک و به‌ویژه «سرگیجه» (Vertigo) فکر می‌کنم. چنین ارجاع‌هایی را در ذهن داشتید که بخواهید همراه زبان سینمایی خودتان کنید؟
جواب شما هم مثبت است و هم منفی. وقتی فیلم تصمیم به رفتن را می‌ساختم هرگز به «سرگیجه» یا هیچکاک فکر نکردم. البته در مقیاسی بزرگ‌تر و فراتر از این فیلم، معمولا در فرایند خلاقه‌ام چنین کاری نمی‌کنم و به فیلم یا فیلمساز خاصی فکر نمی‌کنم. فکر می‌کنم به این موضوع هم ربط دارد که حافظه بدی دارم و فیلم‌هایی را که دیده‌ام خیلی خوب به خاطر نمی‌آورم. در واقع فیلم‌های پرشماری که در زندگی‌ام دیده‌ام همگی در ناخودآگاه من درهم آمیخته‌اند و به نظرم وقتی فیلم می‌سازم تاثیر خودشان را در کارم می‌گذارند. آثار ادبی‌ای که خوانده‌ام هم چنین تاثیرگذاری در کارهایم دارند. من از تمام این آثار الهام می‌گیرم و اگر بخواهم فراتر بروم باید بگویم که آدم‌هایی را که در زندگی می‌بینم یا اخبار و تصاویری که دیده‌ام نیز تاثیر خودشان را دارند. پس از «سرگیجه» حساب کنید تا گفت‌وگوهای اتفاقی با دخترم؛ همه این‌ها منابع الهامی هستند که به یک اندازه در خلق آثارم اهمیت دارند.
  • برای درگیر کردن تماشاگر با فرایند تحقیقات کارآگاه هِی-جون، بیش‌تر فیلمسازها احتمالا از تمهید بازگشت به گذشته (فلاش‌بک) استفاده می‌کردند تا صحنه‌هایی را به نمایش بگذارند که کارآگاه از صحنه جرم در ذهنش تصور می‌کند؛ اما شما به‌طور هم‌زمان نشان می‌دهید که او در لحظه چه چیزهایی را می‌بیند.
اگر این فیلم فقط درباره فرایند تحقیقات یک پرونده قتل بود، آن وقت «تصمیم به رفتن» فیلم دیگری از کار درمی‌آمد؛ اما حالا، هم فیلمی کارآگاهی است و هم یک عاشقانه. پس این دو فرایند (یا ژانر) یکی شده‌اند که همین دلیل چنین انتخاب‌هایی از سوی من است. عشق فوری‌ترین و مهم‌ترین احساسی است که ما می‌توانیم حس کنیم. شما می‌توانید داستان را با دریافت‌های منطقی برآمده از یک «بازگشت به گذشته» روایت کنید اما من فکر می‌کنم که مهم‌تر بود فیلم بر این احساس آنی و گام‌به‌گام تکیه کند. تنها استثنا، صحنه آخری است که هی-جون با خودش می‌گوید: «من هرگز نگفتم: دوستت دارم.» و پاسخ معما را به‌واسطه بازگشت به گذشته پیدا می‌کند و زمانی که به صدای ضبط‌شده گوش می‌کرده. حل یک معما معمولا به دیگران برمی‌گردد اما در این مورد، او به صدای خودش گوش می‌دهد و جواب معمای خودش را می‌یابد؛ و خیلی دیر می‌فهمد که به عنوان یک پلیس خیلی مغرور بوده؛ او پس از این‌که متوجه می‌شود سیو-رِی قاتل است اجازه می‌دهد وی قسر در برود و حتی به او می‌گوید که از شر مدرک جرم مهم پرونده نیز خلاص شود. پس بی‌توجهی به غرور کاری‌اش هزار بار قوی‌تر از گفتن «دوستت دارم» است.
  • ترانه زیبای «مه» (The Mist) به عنصری بنیادین و جدایی‌ناپذیر از پیرنگ فیلم بدل شده است. فکر کردم شاید داستان حول این ترانه شکل گرفته باشد.
از زاویه دید شخصی‌ام، این ترانه یکی از مشهورترین ترانه‌های پاپ در کره جنوبی است که من با آن بزرگ شده‌ام. البته هر چقدر سنم بیش‌تر بالا رفت و دیگر محبوب نسل جوان هم نبود، منم زیاد آن را گوش نمی‌کردم؛ اما اگر کسی ازم فهرستی از محبوب‌ترین ترانه‌های پاپ کره‌ای می‌خواست، حتما از این ترانه هم نام می‌بردم. راستش وقتی مراحل پس از تولید سریال کوتاه «دخترک طبال» (Little Drummer Girl) را در لندن پشت سر می‌گذاشتم، دلتنگ وطن شدم و دوباره این ترانه‌ها را گوش دادم. در این میان بود که فهمیدم خواننده مرد کره‌ای محبوبم مدتی پیش این ترانه را اجرا کرده است. پس شما می‌توانید بگویید که خواننده‌های زن و مرد محبوبم این ترانه را خوانده‌اند. وقتی روی شعر این ترانه تعمق کردم این فکر از ذهنم عبور کرد که فیلمی بر اساس آن بسازم؛ فیلمی که شما در سراسرش نسخه زنانه ترانه را می‌شنوید که بیش‌تر با آن آشنا هستید تا این‌که در پایان فیلم، نسخه مردانه به گوش می‌رسد که خودش هدیه‌ای غافلگیرکننده است؛ اما موضوع جالب این است که این ترانه در واقع بخشی از حاشیه صوتی یک فیلم کره‌ای قدیمی است؛ و آن فیلم بر اساس رمانی ساخته شده است که همه کره‌ای‌ها با آن آشنا هستند. داستان هم درباره اتفاق‌هایی است که در شهری غوطه‌ور در مه روی می‌دهد. از این رو، «عزم رفتن» فقط در ادامه این زنجیره بلند قرار می‌گیرد. ناگفته نماند که دلیلم برای تمام نکردن فیلم تصمیم به رفتن با نسخه مردانه ترانه -که ابتدا قصدش را داشتم- این بود که ترسیدم داستان بیش از حد مردمحور شود. در عوض، خودم 2 خواننده را به استودیویی دعوت کردم تا نسخه 2نفره‌ای از ترانه را ضبط کنند؛ و خواستم که به صورت یک گفت‌وگو کار شود. به نظرم شما تقریبا می‌توانید بگویید که این نسخه کره‌ای دایانا راس و باب دیلن است که دوئتی را با هم اجرا کرده‌اند. فیلم تصمیم به رفتن با بازی تانگ وی و پارک هه ایل
  • فیلم‌های شما همیشه حس شیطنت‌آمیزی از شوخ‌طبعی را نیز در خود جای می‌دهند. حتی زمانی که ما صحنه‌ای خشن یا تراژیک را تماشا می‌کنیم، شوخ‌طبعی هم در آن دیده می‌شود. به صورت کلی فلسفه شما درباره استفاده از شوخ‌طبعی در داستان‌های‌تان چیست؟
نمی‌دانم به خودی خود باید اسمش را فلسفه بگذارم یا نه. وقتی فیلم‌های دیگر را تماشا می‌کنم یا در زندگی روزمره‌ام با آدم‌های دیگر ملاقات می‌کنم، همیشه چیزی کمدی یا خنده‌دار در موقعیت می‌بینم. من لذت می‌برم و مسرور می‌شوم که شوخ‌طبعی را در آن‌ها می‌یابم. این اتفاق زمانی که آثار ادبی را می‌خوانم هم روی می‌دهد؛ حتی در آثاری که اغلب مردم آن‌ها را خیلی جدی یا سیاه ارزیابی می‌کنند من به‌نوعی طنز را پیدا می‌کنم. برای من خیلی ساده است که در آثار کرت وانه‌گت طنز را بیابم؛ اما در آثار داستایفسکی هم آن را پیدا می‌کنم. این اتفاق وقتی با دیگران دیدار می‌کنم هم روی می‌دهد. البته فرق می‌کند با این‌که به آن‌ها بخندم. فقط به‌نوعی عنصری خنده‌دار را در گفت‌وگوهای‌مان پیدا می‌کنم؛ فارغ از این‌که عمدی بوده یا نه. فکر می‌کنم همین سازوکار زمانی که فیلم می‌سازم هم عمل می‌کند. این شیوه‌ای است برای بیان کلیت زندگی. اگر فقط ضعف، غم، خشم، هراس یا شادی حضور داشته باشند انگار جای چیزی خالی است؛ و اگر تنها این احساسات را ابراز کنم حس می‌کنم احساس خاصی را به تماشاگران تحمیل کرده‌ام. به همین خاطر است که به نظرم مقداری کافی از حس وجود فاصله و بی‌طرفی لازم است وگرنه داستان دافعه‌برانگیز می‌شود. پس تماشاگر نوعی از تعلق را به فیلم احساس می‌کند اما کمی هم با آن فاصله دارد. شاید بپرسید که مرز درست این فاصله و تعلق کجاست؟ این موضوعی است که موقع ساختن فیلم‌هایم از همه بیش‌تر به آن اهمیت می‌دهم؛ و البته که یکی از سخت‌ترین چالش‌هاست؛ اما اگر به تعادل لازم دست پیدا کنید، هم همدلی با شخصیت‌ها را دارید و هم بی‌طرفی حفظ می‌شود. اینجاست که به‌راحتی می‌شود لحظه‌های کمدی را درون این شخصیت‌ها پیدا کرد. به عنوان مثال، وقتی مرد به زن می‌گوید: «من از تو به خاطر حالت مستقیم بدنت خوشم می‌آد.» طرز بیان جدی مرد، کیفیتی خنده‌دار دارد. پس شما به خنده می‌افتید چون انتظار دارید او حرفی دلبرانه و کاملا سنجیده بزند به جای این‌که بر چنین ویژگی خاصی از بدن زن اشاره کند. این حرف خنده‌دار است اما فهمیدنی هم هست. این موضوع واقعا قابل فهم است که حالت مستقیم بدن برای او جذابیت دارد. به همین دلیل کمی هم با او همدلی می‌کنید.
  • می‌خواهم از شوخ‌طبعی سراغ مالیخولیا و اندوه بروم. این کیفیت را در هر شخصیتی بیش‌تر از همه دوست دارم؛ که احتمالا سخت‌ترین کیفیت برای رسیدن به آن بر پرده نقره‌ای است، کاری که شما در این فیلم استادانه انجامش داده‌اید.  
هیچ شیوه اسرازآمیز و پنهانی ندارد. ما فقط خیلی ساده با هم حسابی گفت‌وگو می‌کنیم و حرف می‌زنیم تا همه چیز معقول شود. من همه چیز را به بازیگرانم توضیح می‌دهم. ما بحث می‌کنیم و اصلاح‌هایی هم در فیلمنامه انجام می‌دهیم. علاوه بر این، بازیگرانی که انتخاب می‌کنم همیشه آدم‌های باهوشی هستند. این یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هایی است که موقع انتخاب بازیگران به آن توجه می‌کنم. البته باهوش نه از این نظر که دانشگاه رفته‌اند یا دکترا دارند بلکه آن‌ها تیزبین هستند و قوه تخیل فوق‌العاده‌ای دارند؛ چون در این صورت اگر ابزردترین موقعیت‌ها را هم نوشته باشم، آن‌ها می‌توانند بفهمند که چرا این شخصیت چنین کار نامعقولی می‌کند. پس از گفت‌وگوهای‌مان اگر بازیگری هنوز موقعیت خاص یا یک ویژگی از شخصیتش را درک نکرده باشد، آن‌وقت از فیلمنامه حذفش می‌کنیم. پس آنچه شما بر پرده می‌بینید نتیجه چیزی است که بازیگران فهمیده و تایید کرده‌اند. راه من برای قضاوت کردن درباره خوب بودن یک بازیگر به این کیفیت آن‌ها برمی‌گردد که چقدر می‌توانند جنبه‌های مختلف روح و روان انسان را درک کنند و به نمایش بگذارند. نویسنده یا بازیگری که به اندازه کافی در حرفه خود خوب نیست از یک موقعیت خاص به احساسات معدود و محدودی می‌رسد. به عنوان مثال، اگر شما بخواهید تصور کنید که مادر کسی مرده است، یک نویسنده یا بازیگری که در کارش خوب نیست، خیلی ساده شخصیت را فقط در حال گریه کردن یا لمس یک عکس تصور می‌کند... اما هنرمند توانا می‌تواند بفهمد که این شخصیت می‌خواهد روز بعد به خوردن یک غذای خوب فکر کند یا هر کار لذت‌بخش و دوست‌داشتنی دیگری را انجام بدهد. آن‌ها می‌توانند انجام چنین کاری را تصور کنند و دلیل روانی‌اش را هم درک کنند. فیلم تصمیم به رفتن
  • شما در دانشگاه فلسفه خواندید و ابتدا می‌خواستید منتقد هنری شوید. با وجود این وقتی فیلمسازی را شروع کردید، فیلم‌های مختلف و متعددی درباره خشونت ساختید؛ موضوعی که در جامعه امروز بسیار دیده می‌شود و گروه‌های متفاوت می‌خواهند از دیگری - از مهاجر و پناهنده تا فمینیست‌ها و... - انتقام بگیرند.
اگر نگاهی به تاریخ بیندازید می‌بینید که بسیار رایج بوده است که سیاستمداران از دشمنی و نفرت مردم علیه دیگران بهره‌برداری کنند. همه فیلم‌هایی که من ساخته‌ام و با انتقام سروکار دارند، در اصل به این موضوع می‌پردازند که اعمال خشونت نسبت به دیگران چقدر عبث است و از انتقام نیز هیچ چیزی نصیب کسی نمی‌شود. «همدردی با آقای انتقام» (Sympathy for Mr Vengeance) به کشمکش‌های میان آدم‌هایی از طبقه‌های مختلف اجتماع می‌پردازد و در ضمن، با این‌که هیچ‌یک از فیلم‌های من به موضوع خشم یا نفرت علیه زنان نمی‌پردازد - که در جامعه ما وجود دارد - برای ما مهم است که این واقعیت را بپذیریم که جامعه ما دچار این بیماری و درد است. باید نگاهی همه‌جانبه به آن بیندازیم و این تنها راهی است که ما می‌توانیم به یک راه‌حل برسیم. فیلمسازی می‌تواند به ما کمک کند تا با آنچه که لازم است مواجه شویم. داستان‌های سینمایی می‌توانند در زندگی واقعی به بحث و گفت‌وگو بینجامند. این قدرت هنر است.
  • می‌توانید از فرایند خلاقه‌تان در فیلمسازی بگویید؟
وقتی فیلمی را می‌سازم، حتی زمان نگارش فیلمنامه، نمی‌دانم چه فیلمی را دارم می‌سازم. فقط دارم داستانی را روایت می‌کنم که احساس می‌کنم برای تماشاگران سرگرم‌کننده و جالب خواهد بود. در نهایت زمانی که تدوین آغاز می‌شود می‌فهمم که با چه فیلمی سروکار دارم و با خودم می‌گویم: «آه، این حرفی است که تلاش می‌کردم بزنم.» انگار زاویه‌های دوربین، نماها و دیالوگ‌های فیلمنامه سرانجام به وحدت می‌رسند. انگار از ابتدا همه چیز را برنامه‌ریزی کرده‌ام... عملکرد ناخودآگاه یک خالق، واقعا شگفت‌انگیز است.
  • می‌توانید نظرتان را درباره محبوبیت اخیر سینمای کره جنوبی در ایالات متحده بگویید؟ و آیا فکر می‌کنید جهانی‌تر شدن آکادمی و اسکار یکی از دلایل آن است؟
مردمان کره در اوایل سده بیستم سختی‌های بسیاری را تحمل کردند که البته توسعه اقتصادی سریع هم در آن دوران همراهش شد. منظور این‌که آن‌ها واقعا تاریخی بسیار دراماتیک را زیسته‌اند که خودش گستره دراماتیکی از احساسات را برای آن‌ها در بر داشته. فکر می‌کنم این پیشینه به دنیا هم اجازه داده است که به‌نوعی این طیف پویای احساسی را حس کند؛ که به هر حال نتیجه تاریخی دردناک هم هست. البته شما می‌توانید این‌طور هم بگویید که مردمان کره درد را به نتایج شگفت‌انگیزی تبدیل کرده‌اند. من واقعا فکر می‌کنم شگفت‌انگیز است که آکادمی در سال‌های اخیر جهانی‌تر شده است. این فقط یک گرایش خوب برای فیلمسازان بین‌المللی نیست بلکه برای تماشاگران آمریکایی هم بسیار سودمند خواهد بود. فرهنگ شما آمریکایی‌ها از تنوع بیش‌تری برخوردار می‌شود و چشم‌انداز وسیع‌تری از جهان خواهید داشت؛ و همه این‌ها به‌شدت برای شما مفید است. تلفیقی از گفت‌وگوهای گاردین و ای‌وی کلاب تماشای فیلم تصمیم به رفتن درفیلیمو
ر
رضا حسینی — تهران

متولد ۱۳۶۱ | تهران مترجم، منتقد و عضو انجمن منتقدان و نویسندگان آثار سینمایی او از سال ۱۳۸۰ فعالیت مطبوعاتی را آغاز کرده و در این سال‌ها با مجلات مختلفی همچون فیلم، فیلم امروز، فیلم و سینما، هنر و تجربه، ۲۴ و... همکاری داشته. او سایت منتقدان فارسی زبان را نیز به راه انداخته است.

دیدگاه‌ها

ارسال دیدگاه