رفتن به محتوای اصلی
نقد و یادداشت فیلم

رهایی از زنگار مغزی

محمدرضا مقدسیان |

فیلم مغزهای کوچک زنگ زده را می‌توان یکی از منسجم، پخته و البته سینمایی‌ترین آثار هومن سیدی دانست. اثری که در مجموع وجوه سینمایی از فیلمنامه و کارگردانی گرفته تا انتخاب و اجرای بازیگران و تصویربرداری و موسیقی و… کیفیتی قابل اعتنا در سینمای نوین ایران را نمایندگی می‌کند. یکی از مولفه‌های قابل بررسی برای ارزش‌گذاری آثار سینمایی، توانایی یا نداشتن توانایی اثر برای امتزاج وجوه داستانی و شیوه روایت بر بستری از ساختار چند لایه و منسجم مضمونی از یکسو و بیان بصری و سینمایی این ویژگی‌ها با تکیه بر وجوه فنی و اجرایی تیم تولید  از سوی دیگر است. اما به ماجرای امتزاج مضمون، داستان و تکنیک در این فیلم بپردازیم.

مغزهای کوچک زنگ زده در مورد رفع زنگ زدگی از مغز و تفکر و برگشتن به سطح اراده آزاد و تصمیم‌گیری مستقل انسانی است. ماجرای دستیابی به کیفیت ذاتی و وجودی انسانی. انسانی که حق انتخاب دارد، مسئولیت‌پذیر است و برای ادامه حیاتش معنایی را می‌یابد. فیلم به معرفی و تبیین یک اتمسفر نمونه‌ای کاملا تمامیت خواهانه و بزهکارانه می‌پردازد و در ادامه در اثر بروز ترک‌ها و شکاف‌های ظریفی در این ساختار، شرایط رها شدن از بند کنترل تفکر و شیوه تحمیلی رایج رقم می‌خورد. ماجرای اصلی فیلم جدای از کیفیت سینمایی و بصری چشم‌گیر و قابل تاملش و بازی‌های چشمگیر آن، به درون مایه زیربنایی آن مرتبط است. ماجرای اصلی ماجرای شست‌وشوی مغزی، روحی و اقتصادی دسته بزرگی از انسان‌ها برای محدود نگه داشتن ابعاد روحی و فکری‌شان با هدف مدیریت و کنترل بر عقل و جسم آن‌ها است. تلاشی که برای تربیت دسته‌ای انسان محدود نگه داشته شده که بیش از انسان بودن، در قامت ابزاری در اختیار اهداف و مقاصد رهبر گروه تبهکاران تبدیل شده و تا حدی زیادی هم موفق بوده است.

اما نکته اصلی فیلم کجاست؟ آنجا که کودکانی که در اثر فقر اقتصادی و اجتماعی و تبعیض، مجبور به زیست در این اتمسفر تمامیت‌خواه شده‌اند، در سنین بزرگسالی و در اثر یک تلنگر به ساختار به ظاهر غیرقابل نفوذ حاکم، متوجه خطاهای موجود در این ساختار فکری و کاری تحمیل شده می‌شوند، با مطالبات و خواسته‌های روحی و فکری و اقتصادی‌شان آشنا می‌شوند و در اولین فرصت علیه نفر اول این ساختار مافیایی طغیان می‌کنند. نتیجه آنکه بعد از بروز اولین شکاف در این ساختار تمامیت‌خواهانه و سواستفاده‌گرانه پرده فرو می‌افتد و به شکل دومینووار ریزش و تخریب ساختار قبلی و شکل‌گیری ساختار تازه رقم می‌خورد.

\"نوید

داستان یک خطی فیلم از این قرار است که شکور (فرهاد اصلانی) سردسته یک گروه تبهکار و مسلط بر یک محله حاشیه‌ای شهر کلیت ساختار مافیایی‌اش را به واسطه خریدن! بزرگ کردن و تربیت بچه‌های بی‌سرپرست و بد سرپرست اداره می‌کند. کودکانی که مثل «شاهین» (نوید محمدزاده) و «امیر» (نوید پورفرج) حتی ارتباط عاطفی نزدیکی با «شکور» و خانواده‌اش دارند.

کلید واژه اصلی اطراف این داستان کلمه «چوپون» است و مسئله محوری در فیلم آن است که آیا انسان‌ها به شیوه گله گوسفندها اداره می‌شوند؟ آیا انسان به چوپان و هدایت‌گر نیاز دارد و خودش از اختیار تهی است؟ چه ساختار فکری و اجتماعی‌ای باعث می‌شود که افراد به توانایی و اختیار ذاتی‌شان بی‌توجه می‌شوند و خودشان را تماما در اختیار یک هدایت‌گر اصلی قرار می‌دهند؟ به دلیل ترس از مرگ؟ ترس از گرسنگی؟ نگرانی از گم شدن و بدبخت شدن؟ و یا… گواه این تحلیل نریشن ابتدایی فیلم است که از زبان «شاهین» مطرح می‌شود که: «میگن اگه چوپون نباشه گوسفندا تلف میشن. یا گم میشن یا گرگ بهشون میزنه یا از گرسنگی میمیرن. چون مغز ندارن. هرکی که مغز نداره به چوپون احتیاج داره. یه چوپون دلسوز. چوپون حکم پدر گوسفندارو داره. آدم بدون پدر هیچی نیست… اون به ما میگه کی بریم کجا بریم چیکار کنیم. کی بشینیم کی پاشیم کی بمیریم».

اما ماجرا در انتهای مغزهای کوچک زنگ زده کاملا متفاوت است؟ در انتها ماجرای بهره‌کشی، ماجرای تزریق مدلی از تفکر غیر انسانی در ذهن‌ها، ماجرای استثمار و بهره‌کشی در اثر ناآگاه نگه داشتن شخصیت‌ها به زیر کشیده می‌شود و «شاهین» که پیش از این نقطه آرمانی زندگی‌اش را در تبدیل شدن به یک «چوپون» جدید می‌دید، متحول می‌شود و جانب انسانیت و نوع دوستی را می‌گیرد. البته که سکانس نهایی فیلم خطر شکل‌گیری یک ساختار چوپون و گوسفند محور را تداعی می‌کند، اما این امید را هم پیشتر در ذهن مخاطب ایجاد کرده است که آگاهی امری برگشت‌ناپذیر است و حتی ظهور یک چوپان جدید نمی‌تواند وضعیت را به شکل سابق برگرداند.

\"تماشای

م
← بازگشت به Shot | فیلیمو

دیدگاه‌ها

ارسال دیدگاه