کشکول ملت
تمام شد. قصه جشنواره امسال هم به سر رسید و فارغ از همه تلخیها و بیمعرفتیهایی که به طور حیرتانگیزی بیش از همه نصیب اهالی فرهنگ و رسانه میشود، سینما راه خودش را رفت. راهی که جرزنی و گروکشی و ساختوپاخت در آن خیلی زود به بیراهه میرسد.
همه چیز درباره چهل و چهارمین جشنواره فیلم فجر
سینما زنده است هرچند بهزحمت و با تقلا، فیلم هنوز شفابخش است ولو اکسیر نایابی باشد در میان صدها نسخه تقلبی و بیفایده. به همین دلیل میتوان خیال را پرواز داد به فرداها و با خود چند یادگاری از سال نوی غریب سینما را مرور کرد.
معرفت اصلان (امیر جدیدی) در اسکورت به گمانم حالا حالاها خواستنی باشد. پای دردسر و گرفتاری را به زندگی باز کردن برای باز تعریف حرمت معرفت، فراموش که نمیشود هیچ، مشق تازهای خواهد بود برای من و ما که گمان میکنیم باید کلاه خودمان را سفت بچسبیم...
ستایش تنهایی در روزگاری که همه از تنهایی عاجزند درست همان نسخه بیبدیل پسر مینو خانم در فیلم دختر پری خانوم است. تنهایی را باید یاد گرفت و آرامش در آن را باید بسان معجزهای ناب قدر دانست. همین مهربانی به مادر و کار مطلوب و صبح محبوب کافی است برای زیستن. باقی را رها کنید...
امان از دوستیهای قدیمی و رابطههای خاک گرفته صمیمی، بیخیال فرنگ و خیالات خوشش، ما بچه همین شهریم و همینجا عاشق و فارغ شدهایم پس مگر میشود دلمان برایش تنگ نشود؟ برای راندن و دویدن و قدم زدن و گریستن و خندیدن و عاشقی در تهران... قایقسواری در تهران شمایل مصور همینها است.
آن تلفن جوابدادنها و پای میز کافه ایستادنهای آزیتا حاجیان در کافه سلطان، آن تقاضای تحویل جنازه و سوگواری برای فرزند کشته شده توسط ستاره پسیانی در اردوبهشت و آن مارش عزا که حزن موسیقی تعزیه دارد تا کسی نتواند روی خون دختر شاه مهدی ماله بکشد. همه آنها سینما بود و زندگی و همهشان در کشکول روزگار این ملت موجود است...
دیدگاهها
ارسال دیدگاه