رفتن به محتوای اصلی
گزارش فیلم

تفاوت بین فیلم جشنواره‌ای و فیلم عامه‌پسند

Afshin Akhgar |
تفاوت بین فیلم جشنواره‌ای و فیلم عامه‌پسند
حتما برایتان پیش آمده بعد از دیدن خبرهای جشنواره کن یا ونیز یا برلین، اسم فیلمی را بشنوید که همه منتقدها عاشقش شده‌اند و تماشاگران جشنواره برای فیلم 20 دقیقه ایستاده دست زده‌اند؛ اما وقتی خودتان تماشایش می‌کنید، وسط فیلم پلک‌های‌تان سنگین می‌شود و با خودتان می‌گویید: «واقعا این همون فیلمی بود که نخل طلا گرفت؟» چنین تجربه‌ای فقط مخصوص ما نیست؛ در سراسر دنیا، فاصله‌ای بزرگ بین فیلم‌های جشنواره‌ای و فیلم‌های عامه‌پسند وجود دارد.

تخصصی‌تر سینما را دنبال کنید؛ مقاله‌های آموزشی فیلیموشات

فیلم های جشنواره‌ای معمولا با تحسین منتقدان روبه‌رو می‌شوند، اما وقتی نوبت گیشه می‌رسد، سالن‌ها خالی می‌مانند. از طرف دیگر، فیلم‌هایی هستند که منتقدها خیلی تحویل‌شان نمی‌گیرند، اما مردم عاشق‌شان‌ هستند و میلیاردی می‌فروشند و به فیلم های گیشه‌ای مشهورند. نمونه‌اش فیلم‌های «انتقام‌جویان» که شاید در بخش هنری چندان پیچیده نباشند و داد قدیمی‌های سینما را هم دربیاورند، ولی در جذب تماشاگر بی‌رقیب‌اند. سؤال این است: چرا سینمای هنری و سینمای تجاری، گاهی شبیه دو جهان موازی‌اند؟ چرا فیلمی مثل «درخت زندگی» (ترنس مالیک) داوران کن را مسحور می‌کند اما برای بسیاری از تماشاگران شبیه یک خواب طولانی و شاعرانه است؟ در ادامه، می‌خواهیم این دو جهان را مقایسه کنیم؛ ببینیم هرکدام دنبال چه هدفی‌اند، چه نوع مخاطبی دارند و چطور بعضی فیلم‌ها موفق می‌شوند بین این دو مسیر پل بزنند.  

فیلم جشنواره‌ای در برابر فیلم عامه‌پسند؛ دو مسیر برای تاثیرگذاری

در ظاهر، هر دو نوع فیلم یک هدف دارند: جلب توجه مخاطب. اما مسیر رسیدن به این هدف، در دو جهت متفاوت حرکت می‌کند.

فیلم جشنواره‌ای؛ سینما به‌عنوان هنر

فیلم جشنواره‌ای معمولا برای مخاطبی ساخته می‌شود که سینما را نه فقط به‌عنوان سرگرمی، بلکه به‌عنوان زبان اندیشه می‌بیند. این فیلم‌ها بیشتر به فرم، تصویر و معنا اهمیت می‌دهند تا داستان‌گویی کلاسیک. در چنین آثاری، ریتم کندتر است، روایت خطی نیست، و شخصیت‌ها بیشتر ابزار فلسفه‌پردازی‌اند تا قهرمانان قصه. کارگردان‌هایی مثل ترنس مالیک در «درخت زندگی» یا آلفونسو کوارون در «رُما»، دقیقا در این مسیر حرکت می‌کنند؛ سینمایی شاعرانه و درون‌گرا که تماشاگر را به تفکر دعوت می‌کند، نه لزوما به هیجان. فیلم جشنواره‌ای دنبال تاثیرگذاری در ذهن و حافظه بلندمدت تماشاگر است. هدفش فروش بلیت نیست؛ بلکه بردن جایزه، جلب توجه منتقدان و تثبیت جایگاه کارگردان به‌عنوان «صاحب سبک» است.

فیلم عامه‌پسند؛ سینما به‌عنوان تجربه

در سوی دیگر، فیلم عامه‌پسند برای لحظه تماشاست؛ می‌خواهد مخاطب در سالن، هیجان، خنده یا اشک را تجربه کند. تمرکز بر روایت روان، ریتم تند، موسیقی پرقدرت و بازی ستاره‌هاست. در این دسته، فیلم‌هایی مثل «آواتار» (جیمز کامرون) یا «انتقام‌جویان: پایان بازی» (آنتونی و جو روسو) مثال‌های کلاسیک‌اند؛ آثاری که شاید از نظر ساختار روایی ساده باشند، اما به لحاظ تجربه حسی، بی‌نظیر عمل می‌کنند. فیلم عامه‌پسند با گیشه نفس می‌کشد؛ اگر مخاطب سرگرم شود و دوباره برای دیدن فیلم بعدی برگردد، هدف محقق شده است. اما این تفاوت فقط در ظاهر نیست؛ ریشه‌اش در دو نوع نگاه به «کارکرد سینما»ست. یکی می‌گوید سینما باید فکر برانگیزد، دیگری می‌گوید باید احساس برانگیزد. و گاهی، همین اختلاف دیدگاه است که بین سالن جشنواره و سالن سینما فاصله می‌اندازد. \"دانلود

معیارهای متفاوت داور و مخاطب؛ وقتی دو سلیقه، دو مسیر می‌سازند

هم داور جشنواره و هم مخاطب سینما دنبال تجربه‌اند؛ اما جنس این تجربه فرق دارد. داور به دنبال تجربه تازه است؛ چیزی که قبلا ندیده یا نشنیده. مخاطب اما به دنبال تجربه لذت‌بخش است؛ چیزی که او را با جهان فیلم همراه کند، نه گیج و خسته.

از نگاه داور: نوآوری، زبان سینما، جسارت در روایت

برای داوران جشنواره‌هایی مثل کن، ونیز یا برلین، فیلم خوب یعنی اثری که زبان سینما را گسترش دهد. آن‌ها به چیزهایی توجه می‌کنند مثل:
  • ساختارشکنی در روایت (مثل روایت غیرخطی یا حذف قهرمان کلاسیک)،
  • استفاده شاعرانه از تصویر و صدا،
  • پرداختن به مضامین اجتماعی یا فلسفی،
  • و جسارت در فرم، حتی اگر فیلم سخت‌فهم باشد.
برای همین، فیلمی مثل «رُما» ساخته آلفونسو کوارون یا «داگویل» از لارس فون تریه تحسین می‌شوند؛ چون مرزهای روایت تصویری را جابه‌جا می‌کنند، هرچند تماشاگر معمولی ممکن است وسط فیلم احساس سردرگمی کند.

از نگاه مخاطب: همذات‌پنداری، سرگرمی، حس مشترک

تماشاگر وقتی بلیت می‌خرد، دنبال فیلمی است که حالش را عوض کند؛ یا بخنداند، یا بترساند، یا اشکش را دربیاورد. فیلمی که بتواند در همان دو ساعت، او را از زندگی روزمره جدا کند. در اینجا معیار اصلی، احساس است نه فرم. برای همین فیلمی مثل «تاپ گان: ماوریک» یا حتی «سریع و خشن» هرچند از نظر فنی ساده‌اند، ولی از نظر جذب مخاطب، شاهکارند. \"دانلود

دو هدف، دو مسیر

به زبان ساده، داور دنبال فیلمی است که بتوان درباره‌اش مقاله نوشت، مخاطب دنبال فیلمی است که بتوان درباره‌اش حرف زد. یکی می‌خواهد شگفت‌زده شود، دیگری می‌خواهد سرگرم شود و تا وقتی این دو تعریف از «خوب بودن» وجود دارد، طبیعی است که بعضی فیلم‌ها فقط در جشنواره‌ها بدرخشند و بعضی فقط در گیشه.  

مثال‌های جهانی و ایرانی؛ تقابل گیشه‌ای و جشنواره‌ای

برای درک بهتر تفاوت بین فیلم جشنواره‌ای و فیلم عامه‌پسند، هیچ چیز بهتر از مثال نیست. تاریخ سینما پر از آثاری‌ست که یا در جشنواره‌ها درخشیده‌اند و در گیشه شکست خورده‌اند، یا برعکس، فروش‌های نجومی داشته‌اند و منتقدها با اکراه درباره‌شان نوشته‌اند.

نمونه‌های جهانی

فیلم «درخت زندگی» ساخته ترنس مالیک در جشنواره کن نخل طلا گرفت و منتقدها آن را اثری شاعرانه و فلسفی خواندند؛ اما بسیاری از تماشاگران در همان نیمه اول سالن را ترک کردند. روایت غیرخطی، ریتم کند و تصاویر نمادین از آفرینش جهان، برای خیلی‌ها بیش از اندازه انتزاعی بود. در مقابل، فیلمی مثل «آواتار» از جیمز کامرون در جشنواره‌های هنری دست‌خالی ماند، اما در گیشه تاریخ‌ساز شد. داستان ساده قبیله آبی‌رنگ در سیاره پاندورا، با جلوه‌های بصری خیره‌کننده و ریتم تند، همان چیزی بود که مردم می‌خواستند؛ سفری هیجان‌انگیز به جهانی دور از واقعیت. از سوی دیگر، گاهی فیلمی مثل «همه‌چیز، همه‌جا، به یک‌باره» ساخته دنیل کوان و دنیل شاینرت توانسته هر دو سمت را فتح کند؛ فیلمی عجیب و سورئال با مفاهیم فلسفی که هم منتقدان دوستش داشتند و هم تماشاگران در سراسر دنیا برایش صف کشیدند. \"دانلود

نمونه‌های ایرانی

در سینمای ایران هم همین شکاف وجود دارد. فیلم‌هایی مثل «عنکبوت مقدس» (علی عباسی) یا «پوست» (بهمن و بهرام ارک) بیشتر رنگ جشنواره‌ای دارند؛ فرمی متفاوت، مضامین سنگین و مخاطب خاص. در مقابل، فیلم‌های پرفروشی مثل «فسیل» یا «دینامیت» شاید در جشنواره‌ها جایی نداشته باشند، اما در گیشه رکوردشکن شدند. اما مثال استثنایی، «ابد و یک روز» ساخته سعید روستایی است؛ فیلمی که نشان داد هنوز می‌توان مرزی میان سینمای هنری و سینمای عامه‌پسند ترسیم نکرد. روایت صادقانه، بازی‌های قدرتمند و ریتم پرکشش باعث شد هم منتقدان آن را ستایش کنند و هم مردم با اشتیاق بلیت بخرند. این فیلم نشان داد که وقتی قصه از دل زندگی واقعی می‌آید و فرم در خدمت احساس قرار می‌گیرد، سینمای جشنواره‌ای و سینمای تجاری می‌توانند در یک نقطه به هم برسند.  

تفاوت در زبان روایت و ریتم؛ چرا بعضی فیلم‌ها کندترند ولی تاثیرگذارتر

تماشاگر معمولی معمولا بعد از تماشای یک فیلم جشنواره‌ای می‌گوید: «فیلم قشنگی بود، ولی خیلی کند پیش می‌رفت.» این جمله خلاصه تمام ماجراست. تفاوت اصلی میان فیلم‌های جشنواره‌ای و فیلم‌های عامه‌پسند، در شیوه روایت و ضرب‌آهنگ داستان است.

فیلم جشنواره‌ای؛ تماشای زمان به‌جای گذر زمان

فیلم جشنواره‌ای معمولا به ریتم کند علاقه دارد، چون هدفش «تأمل» است نه «هیجان». کارگردان می‌خواهد مخاطب در هر قاب فکر کند؛ از میزانسن، نور، سکوت و حتی مکث بازیگر معنا استخراج کند. برای مثال، «رُما» ساخته آلفونسو کوارون تقریبا بدون موسیقی متن است و بسیاری از صحنه‌هایش از دور و با پلان‌سکانس‌های طولانی فیلم‌برداری شده‌اند. این سبک باعث می‌شود بیننده احساس کند در حال تماشای زندگی واقعی است؛ نه یک فیلم داستانی. یا تقریبا تمام آثار «نوری بیلگه جیلان»، فیلم‌هایی طولانی و بی‌اتفاق هستند که درام و ماجرا در آن‌ها جای چندانی ندارد و تماشای آن‌ها بیشتر شبیه به تجربه کردن برش‌هایی از زندگی‌ست. فیلم جشنواره‌ای از استعاره و ابهام استقبال می‌کند. برای همین ممکن است پایانش باز باشد یا اصلا «پایان» نداشته باشد. مخاطب باید خودش معنا را کشف کند، نه اینکه آن را صریح بشنود. \"دانلود

 فیلم عامه‌پسند؛ ریتم، هیجان و وضوح

در فیلم‌های عامه‌پسند، ریتم حکم اکسیژن را دارد. اگر فیلم حتی چند دقیقه کند شود، تماشاگر تمرکزش را از دست می‌دهد. اینجا همه‌چیز باید به‌موقع اتفاق بیفتد: قهرمان در دقیقه ۱۰ معرفی می‌شود، گره در دقیقه ۳۰، و نقطه اوج در دقیقه ۹۰. این ساختار سه‌پرده‌ای کلاسیک، راز ماندگاری فیلم‌های تجاری است. نمونه‌اش «آواتار» یا «تایتانیک» است؛ هر دو ریتمی دقیق دارند، پر از صحنه‌های پرتحرک و لحظات احساسی‌اند که مخاطب را تا آخر روی صندلی نگه می‌دارند.

تاثیر ریتم بر تجربه احساسی

ریتم فیلم فقط سرعت روایت نیست؛ شیوه کنترل احساس تماشاگر است. فیلم کند، احساس تفکر و تامل را ایجاد می‌کند؛ فیلم سریع، هیجان و انرژی را. هیچ‌کدام بر دیگری برتری ندارند؛ فقط دو تجربه متفاوت‌اند. اما در بازار امروز سینما که رقابت بر سر جلب توجه است، فیلم‌هایی با ریتم آرام معمولا شانس کمتری برای فروش بالا دارند؛ هرچند ممکن است در ذهن بیننده برای مدت طولانی باقی بمانند.  

اقتصاد سینما؛ جشنواره برای اعتبار، گیشه برای بقا

فیلم ساختن، در نهایت یک کسب‌وکار است؛ حتی شاعرانه‌ترین فیلم‌ها هم بدون سرمایه‌گذاری ساخته نمی‌شوند. اما نوع بازگشت سرمایه، در فیلم‌های جشنواره‌ای و فیلم‌های عامه‌پسند کاملا متفاوت است.

جشنواره؛ سرمایه‌گذاری روی اعتبار

فیلم‌های جشنواره‌ای معمولا با بودجه‌های محدودتر ساخته می‌شوند، اما پشتشان تیمی از تهیه‌کنندگان فرهنگی یا نهادهای هنری قرار دارد. هدف اصلی این فیلم‌ها اعتبار بین‌المللی و نمایش در بازار جهانی است. بردن جایزه‌ای مثل نخل طلا، خرس نقره‌ای یا شیر طلایی، برای کارگردان و کشورش ارزش نمادین دارد؛ راه را برای پخش جهانی، فروش حق پخش به پلتفرم‌ها و حتی پروژه‌های بعدی باز می‌کند. برای همین بسیاری از فیلم‌سازان مستقل عمدا اثری می‌سازند که با معیارهای جشنواره‌ها هم‌خوان باشد: موضوع اجتماعی، زبان تصویری خاص، و ساختاری متفاوت. مثلا فیلم «دایره» جعفر پناهی با وجود محدودیت اکران در داخل ایران، در فستیوال‌های جهانی موفق شد و برای سازندگانش اعتبار بین‌المللی به همراه آورد.

گیشه؛ سرمایه‌گذاری روی بازگشت سریع

در مقابل، فیلم‌های عامه‌پسند معمولا با بودجه‌های بزرگ‌تر ساخته می‌شوند، چون قرار است هزینه‌شان از فروش بلیت برگردد. در این سیستم، بازیگر ستاره، تبلیغات گسترده و زمان مناسب اکران اهمیت حیاتی دارد. تهیه‌کننده به‌دنبال سود است، نه جایزه. هرچقدر فروش بالا برود، احتمال ساخته شدن قسمت دوم یا اسپین‌آف بیشتر می‌شود. هالیوود بر اساس همین منطق می‌چرخد. فرنچایزهایی مثل «انتقام‌جویان»، «دنیای ژوراسیک» یا «سریع و خشن» کارخانه تولید سودند؛ شاید منتقدان بهشان نمره متوسط بدهند، اما تا زمانی که فروش میلیاردی دارند، موفق محسوب می‌شوند. \"تماشای

دو نظام اقتصادی، دو هدف

به زبان ساده، جشنواره اعتبار می‌سازد، گیشه بقا. جشنواره برای هنرمند پله‌ای است به سوی دیده شدن، اما گیشه منبع ادامه حیات صنعت است. و درست در همین تضاد است که گاهی فاصله بین کارگردان مؤلف و تهیه‌کننده تجاری شکل می‌گیرد؛ یکی می‌خواهد نامش در تاریخ بماند، دیگری می‌خواهد حساب بانکی‌اش فربه‌تر شود و اقتصاد صنعت سینما را زنده نگه دارد.  

جمع‌بندی؛ وقتی دو جهان به هم نزدیک می‌شوند

شاید به‌نظر برسد سینمای جشنواره‌ای و سینمای عامه‌پسند هیچ نقطه مشترکی ندارند؛ یکی در سالن‌های هنری و نقدهای فلسفی می‌درخشد، دیگری در سالن‌های پرجمعیت و پاپ‌کورن‌به‌دست. اما واقعیت این است که مرز میان این دو، همیشه ثابت نیست. برخی فیلم‌ها توانسته‌اند با ترکیب تفکر و سرگرمی، هم دل داوران را ببرند و هم دل تماشاگران را. نمونه‌‌اش را می‌توان آثار «کوئنتین تارانتینو» و خصوصا «پالپ فیکشن» دانست که نخل طلای کن و تعداد قابل توجه دیگری جایزه معتبر هنری برد و در گیشه هم موفق شد بیش از 26 برابر بودجه 8 میلیون‌دلاری‌اش را برگرداند! در ایران هم «ابد و یک روز» (سعید روستایی) و تا حدی «متری شیش‌ونیم» از همین مسیر عبور کردند؛ فیلم‌هایی که هم نقد اجتماعی دارند، هم قصه و ریتمی که تماشاگر را نگه می‌دارد. رمز موفقیت این آثار در تعادل است؛ کارگردان به‌جای انتخاب بین فرم و احساس، هر دو را در خدمت هم می‌گیرد. فرم برایش ابزار است، نه مانع. قصه از دل مردم می‌آید، اما به زبان هنری گفته می‌شود. در نهایت، سینما فقط درباره جایزه یا فروش نیست؛ درباره تجربه مشترک تماشا است. گاهی یک فیلمِ پرزرق‌وبرق می‌تواند چیزی در دل مخاطب بیدار کند که ده فیلم فلسفی نکرده‌اند، و گاهی یک فیلم آرام و مینیمال می‌تواند ذهنی را برای همیشه تغییر دهد. جشنواره و گیشه دو مسیرند برای رسیدن به یک مقصد: گفتن داستان انسان. یکی با هیاهو و موسیقی بلند، دیگری با سکوت و نگاه طولانی. و هر دو، اگر صادق باشند، در نهایت ما را به همان جایی می‌رسانند که سینما همیشه وعده داده است؛ جایی میان خیال و حقیقت، میان هنر و زندگی.
# منتقد آماتور
← بازگشت به Shot | فیلیمو

دیدگاه‌ها

ارسال دیدگاه