رفتن به محتوای اصلی
خبرها

گفت‌وگوی برنامه اکنون با حسن معجونی

علی نعیمی |
گفت‌وگوی برنامه اکنون با حسن معجونی
حسن معجونی، کارگردان و بازیگر نام‌آشنای تئاتر و سینمای ایران، از معدود هنرمندانی است که مسیرش همواره با تجربه و کشف همراه بوده است؛ چه در مونولوگ‌های نفس‌گیر گروه لیو، چه در بازی‌های سینمایی متفاوتش، و چه در زندگی روزمره‌ای که میان تهران و رشت، میان هیاهوی صحنه و آرامش جنگل و رودخانه، دنبال کرده است. در این گفت‌وگوی طولانی و بی‌پرده، معجونی از استرس و لذت بازیگری، از شوق بی‌پایان یادگیری، از علاقه به چخوف و مک‌دونا، از خاطرات فراموش‌نشدنی روی صحنه و پشت آن، و از آرزوی داشتن رستورانی کوچک در کنار جنگل می‌گوید؛ روایتی که نشان می‌دهد او زندگی را همچون تئاتر می‌بیند: پر از لحظه‌های غیرقابل تکرار، با همه ترس‌ها، امیدها و شیرینی‌هایش.
حسن معجونی، کارگردان و بازیگر تئاتر و سینما، در چهل‌وچهارمین برنامه «اکنون» با اجرای سروش صحت، از علاقه‌های شخصی خود در کنار فعالیت‌های هنری سخن گفت. او در این گفت‌وگو بخش مهمی از صحبت‌هایش را به تجربه ماهیگیری اختصاص داد و آن را راهی برای ارتباط دوباره با طبیعت دانست.

اطلاعات برنامه اکنون با اجرای سروش صحت

معجونی درباره علاقه‌اش به ماهیگیری توضیح داد: «از دوران کودکی با این کار آشنا بودم، اما امروز آن را به شکل ورزشی انجام می‌دهم. من هیچ‌یک از ماهی‌هایی را که صید می‌کنم، مصرف نمی‌کنم. همه آن‌ها پس از صید دوباره به آب بازگردانده می‌شوند. این کار برای من بازگشت به ارتباطی است که انسان با طبیعت داشته و امروز آن را از دست داده است.» او با تأکید بر بُعد اخلاقی این تجربه گفت: «برای من اهمیت دارد که ماهی آسیب نبیند. پس از صید، قلاب را جدا می‌کنم، ضدعفونی می‌کنم و ماهی را رها می‌کنم. این کار به من یادآوری می‌کند که اجداد ما روزی شکارچی بوده‌اند، اما امروز می‌توانیم به طبیعت فرصت دیگری برای زندگی بدهیم.» معجونی به وضعیت محیط زیست و رودخانه‌های شمال کشور نیز اشاره کرد: «وقتی برای ماهیگیری به رودخانه‌های رشت یا دیگر مناطق می‌روم، با انبوهی زباله و آلودگی مواجه می‌شوم. این نتیجه قطع ارتباط ما با طبیعت است. اگر بدانیم زندگی‌مان به این رودخانه‌ها وابسته است، هرگز چنین رفتاری نخواهیم داشت.» او در بخش دیگری از گفت‌وگو به فعالیت‌های مردمی در این حوزه پرداخت و از گروه‌های داوطلبی یاد کرد که برای پاک‌سازی رودخانه‌ها و مرداب‌ها اقدام می‌کنند. معجونی گفت: «گروه‌هایی مانند \"سرزمین ایده‌آل ما\" با جمع‌آوری گیاهان مهاجم مانند سنبل آبی و پاک‌سازی پسماندها، نقش مهمی در حفظ اکوسیستم دارند.» این کارگردان و بازیگر در توضیح جنبه ورزشی ماهیگیری افزود: «برخی رشته‌های ماهیگیری تحرک بیشتری دارند، مانند صید اردک‌ماهی یا قزل‌آلا. اما رشته‌ای که من دنبال می‌کنم، کپورگیری است که به آن \"انتظاری\" می‌گویند. در این رشته صیاد باید ساعت‌ها در سکوت و تمرکز منتظر بماند. این نوعی تمرین برای آرامش و صبر است.» معجونی درباره تجربه خود از صید ماهی‌های بزرگ گفت: «گاهی بیرون کشیدن یک ماهی هفت کیلویی بیست دقیقه زمان می‌برد. این فرایند نوعی مبارزه است، اما در پایان رها کردن ماهی، رضایت و شادی بیشتری به همراه دارد.» او در بخش دیگری از برنامه به خاطره‌ای قدیمی اشاره کرد که در حضور دوستانش به استخر کشاورزی پر از مار آبی پریده است. معجونی در توضیح آن رفتار گفت: «من تنها از مرگ می‌ترسم. از دیگر چیزها نباید هراس داشت، زیرا بسیاری از ترس‌های ما بی‌پایه است.» این هنرمند در ادامه به جایگاه خود میان بازیگری و کارگردانی اشاره کرد و گفت: «خود را بیشتر کارگردان می‌دانم. اگرچه امروز بیشتر در مقام بازیگر فعالیت می‌کنم، ترجیح من کارگردانی است. بازیگری برای من بیشتر جنبه شغلی دارد، اما کارگردانی حوزه‌ای است که علاقه دارم آن را ادامه بدهم.» معجونی درباره تجربه بازیگری و نگاهش به این حرفه گفت:«واقعیت این است که از روز اول علاقه چندانی به بازیگری نداشتم. اگر بگوییم که ۳۰ فیلم بازی کرده‌ام، شاید تنها پنج اثر را دوست داشته باشم و بتوانم انتخاب کنم. باقی کارها را دوست ندارم حتی درباره آن‌ها صحبت کنم. آن پنج کار به دلیل ترکیب درست متن، کارگردان و شرایط مناسب اتفاق ویژه‌ای شدند که می‌توانم بگویم در آن‌ها واقعاً بازی کردم. اما بقیه صرفاً شغلی بودند که انجام دادم.» او درباره تئاتر توضیح داد:«تئاتر برای من تجربه‌ای یگانه است. هر اجرا، حتی اگر متن و میزانسن تکرار شود، با شب قبل متفاوت است. همان‌طور که هراکلیتوس گفته، نمی‌توان دوبار پا را در یک آب گذاشت. تماشاگر و واکنش او هر شب باعث می‌شود که اجرا شکل تازه‌ای به خود بگیرد.» معجونی با اشاره به دشواری‌های صحنه گفت:«بزرگ‌ترین ترس من فراموشی روی صحنه بوده است. این تجربه را دو بار داشتم. زمانی که دیالوگم یادم رفت، احساس کردم یک عمر گذشت. استرس و ضربان قلب بالا می‌رود و تصور می‌کنی هیچ راه بازگشتی وجود ندارد. اما به هر شکلی باید دوباره خودت را بازیابی کنی و اجرا را ادامه بدهی.» او همچنین درباره علاقه‌اش به نمایشنامه‌نویسان مورد توجهش گفت:«به چخوف و مارتین مک‌دونا علاقه‌ ویژه دارم. هر دو نویسنده طنز ظریف و در عین حال تلخی خاصی در آثارشان دارند. تا امروز چهار نمایش از چخوف کار کرده‌ام؛ از جمله دایوانیا، مرغ دریایی، سه خواهر و باغ آلبالو. آثار مک‌دونا را نیز تمرین و اجرا کرده‌ام، از جمله ستوان اینیش‌مور و غرب غم‌زده.» معجونی در بخشی دیگر به مسئله حافظه و فراموشی اشاره کرد و گفت:«من نگران فراموشی نیستم. حتی اگر خاطراتم پاک شود، احساس بدی ندارم. به نظرم ذهن در حال کار کردن است. ما خاطرات بسیاری داریم و اگر هم پاک شوند، چیزی از بین نمی‌رود. مهم استمرار ارتباط با زندگی و آدم‌هاست.» او در جمع‌بندی به زندگی شخصی و مسیر آینده‌اش اشاره کرد:«از زندگی خود رضایت دارم، اما این به معنای توقف در مسیر فعلی نیست. احتمال دارد روزی کار دیگری را انتخاب کنم. این روزها از یاد گرفتن لذت می‌برم. در دوران کرونا نجاری را یاد گرفتم و اکنون می‌توانم از وسایل کوچک تا یک خانه کامل چوبی بسازم. یاد گرفتن برای من ارزشمندترین تجربه امروز است.»

حسن معجونی و تجربه‌های تازه

معجونی درباره تأثیر تئاتر بر زندگی شخصی‌اش گفت:«تئاتر به من خیلی چیزها یاد داده است. کنار آن، ماهیگیری هم برایم تجربه‌ای ارزشمند بوده؛ نشسته‌ام و ماهی گرفته‌ام و هر روز چیزهای تازه‌ای به زندگی‌ام اضافه می‌شود. انگار همه این‌ها جمع می‌شوند و مرا به مسیرهایی می‌برند که دلم می‌خواهد در آن‌ها گم شوم و چیزهای تازه‌ای کشف کنم. نگران آینده نیستم؛ ما زندگی کرده‌ایم.» او درباره دوران کرونا افزود:«کرونا برای همه دوران عجیبی بود. هیچ‌کدام کار خودمان را انجام نمی‌دادیم، اما باز هم زندگی جریان داشت. من در آن زمان نان زیادی خوردم، بیشتر از دست‌پخت دیگران. درواقع همه ما یک مسیری را رفتیم که قرار نبود کار خودمان باشد، اما همچنان زنده ماندیم. مثل آهویی که در برابر شیر، حتی اگر بداند قرار است شکار شود، باز هم زندگی‌اش را می‌کند. من هم همیشه در یک فضای سیال شناورم، جایی که مدام چیزهای تازه کشف می‌کنم.» معجونی سپس به علاقه‌اش به نمایشنامه‌نویسان بزرگ اشاره کرد:«از چخوف به خاطر جهان‌بینی حیرت‌انگیزش لذت می‌برم. او پزشک بود و همزمان به جسم و روح انسان نگاه می‌کرد. در آثارش همیشه دو چیز در کنار هم وجود دارد: چیزی که در حال از بین رفتن است و امیدی که همچنان باقی می‌ماند. همین نگاه انسانی باعث می‌شود آثارش ماندگار شوند. دیالوگ‌های پایانی شخصیت سونیا در دایی وانیا برایم بسیار الهام‌بخش است؛ جایی که با وجود تمام رنج‌ها، همچنان امید به آینده و آرامش را زنده نگه می‌دارد.» او با یادآوری نخستین تجربه‌هایش در تئاتر گفت:«اولین بار در کودکی، در کوچه با بچه‌ها نمایشی اجرا کردیم. موضوعش درخت و مار بود، چیزی ابتدایی و شبیه یک اسطوره کهن. بعدها نخستین کار حرفه‌ای‌ام با آقای دکتر رفیعی بود، نمایش یادگار سال‌های شن در تالار وحدت. حدود ده سال در گروه ایشان کار کردم. بازیگران آن دوره مثل رضا بهبودی، هوتن شکیبا و سعید چنگیزیان همیشه در ذهنم زنده‌اند؛ چون آن زمان خلق لحظه‌ها برایم بسیار هیجان‌انگیز بود.» معجونی درباره علاقه‌اش به مارتین مک‌دونا توضیح داد:«طنز مک‌دونا تلخ و خشن است؛ نوعی گروتسک. اما این همان چیزی است که به نظرم شبیه شرایط ماست. در آثار او، خشونت و حماقت گاهی به شکلی مضحک کنار هم قرار می‌گیرند؛ مثل ستوان اینیش‌مور که به خاطر مرگ یک گربه، زنجیره‌ای از قتل‌ها شکل می‌گیرد. یا فیلم این‌بروج، جایی که دو قاتل حرفه‌ای در عین خشونت، عاطفه و تنهایی را تجربه می‌کنند.» او در ادامه به مفهوم رفاقت و تنهایی پرداخت:«من رفاقت را خیلی دوست دارم. کار تئاتر هم ذاتاً گروهی است؛ جمعی باید چیزی را خلق کنند. همیشه دلم می‌خواهد اطرافم پر از آدم باشد تا با هم صحبت کنیم و کار کنیم. اما تنهایی را هم نمی‌توانم حذف کنم. گاهی وقت‌ها لازم است که تنها باشم.»

گروه تئاتر لیو و تجربه مونولوگ

معجونی درباره تشکیل گروه لیو توضیح داد:«اعضای اولیه گروه بیشتر از دوستان و هم‌کلاسی‌های دوران دانشجویی‌ام بودند. کسانی مثل رضا بهبودی و سعید چنگیزیان که سلیقه‌های مشترکی داشتیم. با هم تمرین می‌کردیم و چون فضای رسمی برای اجرا نداشتیم، در خانه‌هایمان تئاتر اجرا می‌کردیم. کم‌کم به سمت کار روی مونولوگ رفتیم. حتی جشنواره‌ای برای مونولوگ برگزار کردیم.» او درباره سختی‌های مونولوگ گفت:«مونولوگ کار بسیار دشواری است. یک بازیگر باید یک متن طولانی را تنهایی از ابتدا تا انتها اجرا کند. در دیالوگ، اگر کسی اشتباه کند، بازیگر مقابل کمک می‌کند. اما در مونولوگ تو تنها هستی. یا می‌درخشی یا از بین می‌روی. با این حال، من همیشه با مونولوگ راحت‌تر بودم؛ چون به خودم تکیه داشتم و از درون پاسخ می‌گرفتم.»

بازگشت به طبیعت

معجونی در پایان درباره مهاجرتش به رشت گفت:«انتقال به رشت یک انتخاب آگاهانه بود. من همیشه حس می‌کردم باید روزی از تهران دل بکنم. طبیعت برایم مهم است؛ جنگل و آرامش آنجا حال مرا بهتر می‌کند. حتی اگر درگیر کار باشم، می‌دانم که دلم می‌خواهد در نهایت در طبیعت زندگی کنم. آنجا جایی است که احساس می‌کنم خودم را پیدا می‌کنم.»

دل‌بستگی به جنگل و رؤیای رستوران

معجونی در پاسخ به این پرسش که چرا رشت را برای زندگی انتخاب کرده، گفت:«من همیشه عاشق جاهای سرسبز و مرطوب بوده‌ام. هرچند بچه کوهستانم، اما جنگل برایم حال و هوای دیگری دارد. هر جا گیاه باشد، به دلم می‌نشیند. البته غذاهای گیلان هم بی‌تأثیر نبودند.» او با لبخند اضافه کرد:«مدت‌هاست رؤیای داشتن یک رستوران را در سر دارم. حتی منو و جزئیاتش را هم در ذهنم چیده‌ام. دوره‌های مختلف آشپزی دیده‌ام، از جمله غذای دریایی. اما هنوز دلم می‌خواهد دوره‌های حرفه‌ای‌تری بگذرانم، مثلاً در زمینه نان یا آشپزی ایتالیایی. به نظرم سادگی غذاهای ایتالیایی بی‌نظیر است. اگر روزی رستورانم را داشته باشم، مطمئنم موفق خواهد بود.»

خاطره‌ای از «گم و گور شدن»

معجونی خاطره‌ای شیرین و البته پرماجرا را هم تعریف کرد:«سال‌ها پیش دوستانم تصمیم گرفته بودند به اصفهان بروند. قرار بود من هم همان روز عصر به آن‌ها ملحق شوم. اما آن‌قدر خسته بودم که خوابم برد و طولانی خوابیدم. در آن زمان تلفن همراه نبود و دوستانم به هیچ شکلی نمی‌توانستند پیدایم کنند. آن‌قدر نگران شده بودند که حتی به پلیس راه و پزشک قانونی هم سر زده بودند. فردا که تماس گرفتم و خیلی راحت گفتم خواب مانده بودم، همه‌شان شوکه شدند! برای همین است که می‌گویم این میل به گم و گور شدن مسبوق به سابقه است.»

کتاب‌ها و نمایشنامه‌ها

او درباره معرفی کتاب یا فیلم توضیح داد:«واقعیتش این است که من زیاد توصیه نمی‌کنم. ترجیح می‌دهم بشنوم دیگران چه کتاب یا فیلمی پیشنهاد می‌دهند. شاید چون نمی‌خواهم نظر یا سلیقه‌ام را به کسی تحمیل کنم. تازه ممکن است بعدها نظرم تغییر کند. با این حال، گاهی چیزهایی هست که خودم خیلی دوست دارم.» او به عنوان نمونه از پیرمرد و دریا اثر همینگوی نام برد:«این رمان را خیلی دوست دارم. داستان مردی است که دنبال گرفتن ماهی است و مدت‌هاست موفق نشده. برای من همیشه الهام‌بخش بوده است.» معجونی سپس به علاقه‌اش به نمایشنامه‌های مارتین مک‌دونا اشاره کرد:«کارهایی مثل مرد بالشی (ترجمه امیر امجد)، ستوان اینیش‌مور (ترجمه زهرا جواهری)، و غرب غم‌زده (ترجمه بهرنگ رجبی) برایم بسیار جذاب‌اند. حتی بعضی از آن‌ها را تمرین کرده‌ایم، مثل غرب غم‌زده که تقریباً کامل تمرین شد. از بهرنگ رجبی هم بسیار آموخته‌ام، مترجمی که به نظرم فوق‌العاده است. حتی یک‌بار هم روی مامورین اعدام کار کردیم، هرچند نیمه‌کاره ماند.» \"دانلود
ع
# برنامه اکنون
← بازگشت به Shot | فیلیمو

دیدگاه‌ها

ارسال دیدگاه