رفتن به محتوای اصلی
خبرها

گفت‌وگوی برنامه اکنون با هوشنگ مرادی کرمانی

علی نعیمی |
هوشنگ مرادی‌‌کرمانی نویسنده «قصه‌های مجید» در چهل و دومین قسمت از برنامه اکنون در گفت‌وگو با سروش صحت از سال‌های کودکی، گرسنگی‌های روستایی و الهام‌های قصه‌نویسی‌اش گفت. او با یادآوری جایزه هانس کریستین اندرسن، قصه دخترک و آدمک‌های خمیری را بازخوانی کرد و با صداقت تأکید داشت که نوشتن و شعر هرگز از میان نمی‌روند؛ حتی اگر کتاب‌ها را بسوزانند، شعر و قصه همچنان زاده خواهند شد.

اطلاعات برنامه اکنون با اجرای سروش صحت

هوشنگ مرادی‌کرمانی، نویسنده برجسته ادبیات کودک و نوجوان، در چهل‌ودومین قسمت برنامه «اکنون» به میزبانی سروش صحت، درباره زندگی، آثار و نگاه خود به ادبیات سخن گفت. مرادی‌کرمانی با اشاره به دوران کودکی سخت خود در سیرچ کرمان بیان کرد: «من تا چهارده سالگی در سیرچ زندگی کردم و بعدها به کرمان و سپس تهران آمدم. از همان کودکی، به دلیل آن‌که چشم و گوشم خوب کار می‌کرد، هرچه می‌دیدم و می‌شنیدم در ذهنم ثبت می‌شد. این تجربه‌ها بعدها دستمایه قصه‌هایم شدند.» او درباره حضور پررنگ جزئیات و صداقت در داستان‌هایش تأکید کرد: «هیچ‌گاه چیزی را پنهان نکردم. آنچه شنیده یا دیده بودم به همان شکل وارد نوشته‌هایم شد. شاید به همین دلیل است که قصه‌هایم ساده و صمیمی جلوه می‌کند.» نویسنده «قصه‌های مجید» درباره طنز در آثارش توضیح داد: «طنز خوب آن است که هم لبخند به لب بیاورد، هم دل را به درد آورد و هم بعد از پایان داستان ذهن را به فکر وادارد. نمونه‌های درخشان این نوع طنز را در آثار چخوف یا چاپلین می‌توان دید. در قصه‌های مجید نیز هرچند مشکلات قهرمان حل نمی‌شود، اما تلاش او برای غلبه بر سختی‌ها قابل تحسین است.» وی در بخش دیگری از گفت‌وگو به سریال «قصه‌های مجید» ساخته کیومرث پوراحمد اشاره کرد و آن را نمونه‌ای موفق از پیوند ادبیات و سینما دانست: «این اثر با حفظ فضای داستان‌ها توانست تأثیری عمیق بر مخاطبان بگذارد؛ اثری که همچنان پس از سال‌ها در ذهن بینندگان زنده است.» مرادی‌کرمانی در پاسخ به پرسشی درباره انتقادهایی که نسبت به نپرداختن او به ادبیات جنگ مطرح شده است، گفت: «بسیاری از هم‌نسلان من به ادبیات جنگ پرداخته‌اند و آثار ارزشمندی خلق کرده‌اند. من نیز تعدادی داستان کوتاه در این زمینه نوشته‌ام، اما موضوع اصلی آثارم چیز دیگری بوده است. برخی معتقد بودند که حتماً باید به سراغ ادبیات جنگ بروم، اما نگاه من متفاوت بود.» او همچنین از محدودیت‌هایی که در دهه‌های گذشته برای انتشار آثارش در فضای آموزشی وجود داشت سخن گفت: «آموزش و پرورش نزدیک به بیست سال اجازه نداد داستان‌هایم در کتاب‌های درسی بیاید و آن‌ها را دارای بدآموزی می‌دانست. با این حال امروز چند داستانم در کتاب‌های درسی چاپ شده است.»

مرادی‌کرمانی: قصه جانشین نان و لباس من بود

هوشنگ مرادی‌کرمانی در ادامه با اشاره به ریشه‌های قصه‌گویی‌اش، زندگی سخت دوران کودکی را عامل اصلی شکل‌گیری این مسیر دانست. او گفت: «من بچه قصه بودم. در شش‌هفت سال اول زندگی‌ام همه سرپرستانم را از دست دادم. مادرم در چندماهگی‌ام از دنیا رفت، پدرم به دلیل مشکلات روانی از ژاندارمری اخراج شد، سپس پدربزرگ و مادربزرگم نیز فوت کردند. تنها عموهایم باقی مانده بودند که هر یک زندگی و فرزند داشتند. در چنین شرایطی، قصه برای من پناهگاه شد.» وی افزود: «شب‌ها در سیرچ روی پشت‌بام می‌خوابیدیم. پدربزرگم قصه می‌گفت اما گاهی پیش از پایان داستان خوابش می‌برد. آن‌وقت من با نگاه به آسمان پرستاره بقیه قصه را خودم می‌ساختم. در واقع به جای نان، لباس و کفش، قصه خوراک من بود و از آن تغذیه می‌کردم.» مرادی‌کرمانی به قدرت تخیل در همان سال‌ها اشاره کرد و توضیح داد: «مثلاً پروانه‌ای را که از روی بوته‌ای بلند می‌شد، تا جایی که می‌دیدم دنبال می‌کردم و بعد در ذهنم ادامه مسیرش را تصور می‌کردم. یا در حمام‌های قدیمی، از لاک‌پشت‌ها و مارهایی که روی سقف گچی نقش بسته بود برای خود قصه می‌ساختم. این‌گونه با قصه زندگی کردم و هنوز هم زندگی می‌کنم.» او درباره ماهیت قصه‌گویی در انسان گفت: «انسان حیوان قصه‌گوست. هیچ موجود دیگری قصه نمی‌گوید. قصه تنها مجموعه‌ای از واژه‌ها نیست؛ حسی درونی دارد که باید بیان شود. از دیرباز انسان‌ها برای توضیح احساسات و تجربه‌هایشان قصه ساخته‌اند. اگر نتوانند آن را بیان کنند، احساس ناکامی خواهند داشت.» مرادی‌کرمانی با انتقاد از تأثیر فضای مجازی بر دوری مردم از کتاب افزود: «کتاب خواندن ذهن را فعال می‌کند. وقتی می‌خوانیم سگ دنبال گربه‌ای می‌دود، تصویر آن را خودمان در ذهن می‌سازیم. این تمرین باعث می‌شود ذهن توانمند شود. اما فضای مجازی همه چیز را آماده در اختیار می‌گذارد و ذهن را تنبل می‌کند.» او وضعیت امروز ادبیات را نیز نگران‌کننده دانست و اظهار کرد: «هرچه پیش می‌رویم نویسندگان و شاعران بزرگ کمتر می‌شوند. داستایفسکی، چخوف، مارکز یا حتی در ایران حافظ، فروغ و شاملو دیگر تکرار نمی‌شوند. یکی از دلایل این موضوع، دوری از قصه و ادبیات شفاهی است. من خود را جزو آخرین نسل نویسندگانی می‌دانم که از دوبیتی‌ها و روایت‌های عامیانه محلی الهام گرفته و آن‌ها را در آثارم منعکس کرده‌ام.» مرادی کرمانی در خلال صحبت‌ها بارها بر اهمیت کتاب و کتاب‌خوانی تأکید می‌کند: «باید کتاب بخوانیم، نباید از غافل شویم.» او خاطراتی از سال‌های اوایل دهه ۸۰ در پارک ملت به یاد دارد؛ روزهایی که برای ورزش می‌آمد و با قدرت و استقامت، طولانی پیاده‌روی می‌کرد. سروش صحت تعریف می‌کند که همان روزها، مرادی کرمانی همیشه توصیه می‌کرد به‌جای نوشتن ستون‌های پراکنده در مطبوعات، به فکر نوشتن کتاب باشد، چون «کتاب ماندگار است.» صحت می‌گوید: در همان روزها یک‌بار هم دیرتر از همیشه به پارک آمد. وقتی دلیلش را پرسیدند، گفت شب قبل تا سانس آخر سینما رفته بوده و دیر خوابیده است. انتخاب فیلمش تعجب برانگیز بود، چرا که فیلمی عامه‌پسند و پرفروش بود. اما او توضیح داد: «من فیلمنامه‌نویس هم هستم. اگر کاری در سینما مخاطب دارد، باید بدانم چرا. هنرمند نمی‌تواند از پیرامونش بی‌خبر باشد. اگر نداند مردم دنبال چه هستند، مخاطبش را از دست می‌دهد.» همین نگاه باعث شده آثار او از بچه‌های هفت‌ساله در بندرعباس و جیرفت گرفته تا دانشجویان دانشگاه شریف و تهران خواننده داشته باشد. به گفته خودش، اگر اثری نتواند همچون آینه در برابر خواننده قرار بگیرد و او سهمی از خودش در داستان پیدا نکند، موفق نخواهد شد. مرادی کرمانی سال‌ها داور جشنواره‌های رشد و کودک و نوجوان بوده و همچنان با علاقه از سینما یاد می‌کند: «بیش از بیست سال داور جشنواره رشد بودم، هفت هشت سال هم داور جشنواره کودک و نوجوان. سینما برای من همیشه مهم بوده. کیارستمی می‌گفت نوشتن یا فیلم‌سازی حاصل دیدن است. همین دیدن و همین خواندن به آدم سوژه می‌دهد.» او از رابطه عاطفی با زادگاهش هم می‌گوید. در فضای مجازی دو عکس از او دیده می‌شود؛ یکی در نمایشگاه کتاب که بچه‌ها برای گرفتن امضا دورش حلقه زده‌اند، و دیگری در روستای سیرچ، زادگاه اجدادی‌اش، که دانش‌آموزان مدرسه با شور و شوق اطرافش جمع شده‌اند. مرادی کرمانی خاطره‌ای از نامه‌ای که سال‌ها پیش بچه‌های سیرچ برایش نوشتند، بعد از عمل قلبش، با بغض به یاد می‌آورد: «نوشته بودند که با قصه‌هایم زادگاهشان را ماندگار کرده‌ام. کنار مقبره سلطان جلال‌الدین سیرچ برایم دعا کرده بودند. نوشته بودند نخل برای شما مثل مادر است؛ وقتی شاخه‌های نخل رو به آسمان می‌رود، یعنی دارد برایتان دعا می‌کند. باور کنید وقتی آن نامه را خواندم، خیلی احساساتی شدم.» این مهر و محبت در دیگر نقاط ایران هم تکرار شده است. نویسنده تعریف می‌کند که در یکی از روستاهای سیستان و بلوچستان، جایی که فقط یک کتابخانه داشت، بچه‌ها برایش جشن تولد گرفتند، با لباس بلوچی رقصیدند و شادی کردند: «فیلمش را برایم فرستادند. واقعاً خجالت کشیدم که در چشم آن‌ها این‌قدر بزرگ دیده می‌شوم.» او اما تأکید دارد هیچ‌وقت در داستان‌هایش شعار یا نصیحت مستقیم به کار نبرده است: «قصه‌هایم همه از دل زندگی و کودکی‌ام آمده. در قصه‌ها حل می‌شوم. حضور کودکانه‌ام را در آنها می‌ریزم.» نویسندگی برای او از همان سال‌های مدرسه آغاز شد. نخستین داستان چاپ‌شده‌اش، «کوچه ما خوشبخت‌ها»، در سال ۱۳۴۷ در مجله خوشه منتشر شد. مرادی کرمانی هنوز با شوق آن روز را به یاد می‌آورد: «شاملو سردبیر بود. داستان را خواند و خوشش آمد. همان‌جا بود که برای اولین بار حس کردم نویسنده شده‌ام.» سال‌ها برای رادیو نوشت و تجربه‌ای ارزشمند به دست آورد: «از سال ۴۹ تا ۵۷ مرتب برای رادیو نوشتم. از دل همان نوشته‌ها بود که قصه‌های مجید شکل گرفت. مادربزرگ مجید الهام گرفته از مادربزرگ خودم بود. بعضی قصه‌ها هم ترکیبی از خاطره، شنیده‌ها و تخیل من بودند.» وقتی تصمیم گرفت قصه‌های مجید را کتاب کند، حدود ۱۳۰ تا ۱۴۰ قصه کوتاه آماده داشت. آن‌ها را ویرایش و خلاصه کرد و سرانجام ۳۸ قصه منتشر شد. بعدها مرحوم کیومرث پوراحمد نزدیک به دوازده قصه را برای سریال تلویزیونی برگزید. مرادی کرمانی با لبخند می‌گوید: «چه اثری ماندگار شد.» \"هوشنگ

واژه‌ها در قصه‌ها؛ زبان زنده‌ مردم

مرادی کرمانی در ادامه گفت‌وگو به کتابی تازه اشاره می‌کند؛ اثری با عنوان «نشستن واژه در قصه» به کوشش حسین نیر و زیر نظر او که فرهنگستان زبان و ادب فارسی منتشر کرده است. این کتاب در واقع واژه‌ها، اصطلاحات و کنایه‌های عامیانه و محلی قصه‌های مجید را گردآوری کرده است؛ تعابیری چون «با این دست و با آب و تاب»، «باب بابا و جد و آبادش»، «حرف بیخ حلقه کسی ماندن»، «حرکت و برکت»، «غلط زیادی»، «غرولند کردن» یا «قمه کسی نبودن» که هرکدام بخشی از زبان زنده و روزمره مردم‌اند. او با شور از این می‌گوید که چگونه یک اثر داستانی می‌تواند به گنجینه‌ای برای حفظ زبان تبدیل شود: «زبان موجودی زنده و متحرک است؛ همراه نسل‌ها تغییر می‌کند، همراه جنگ‌ها یا موقعیت‌های فرهنگی دگرگون می‌شود. زبان بازار، همان زبان کوچک و عامیانه، آرام‌آرام دارد از میان می‌رود. نسل امروز پر از واژه‌های بیگانه حرف می‌زند. وقتی هم چیزی می‌نویسند، جوری است که فقط گروه خودشان می‌فهمند و ماندگار نیست. اما اگر بخواهیم اثری بماند، باید با واژه‌هایی نوشته شود که از دل مردم بلند می‌شود؛ زبانی که هم خورند قصه باشد، هم بار آن را بکشد، و هم عوام بفهمند و خواص بپسندند.» او برای نمونه خاطره‌ای از فیلم‌نامه‌ای که نوشته بود، تعریف می‌کند. در صحنه‌ای، قرار بود بچه‌ها برای تولد دوستی هدیه بیاورند. مرادی کرمانی اصرار داشت واژه «هدیه» استفاده شود، اما همه بچه‌ها «کادو» می‌گفتند. «کادو» واژه‌ای فرانسوی است که در زبان ما جا افتاده و جای بسیاری از واژه‌های اصیل مانند «هدیه»، «سوغات» یا حتی «جایزه» را گرفته است. او با تأسف می‌گوید: «این‌ها چیزهای کوچکی است اما نشان می‌دهد زبان ما چگونه زیر فشار واژه‌های بیگانه تغییر می‌کند.» به باور او، ادبیات عامیانه در همین لایه‌های زبانی نهفته است؛ چیزی که کمتر به سراغش می‌رویم. «کسی نمی‌رود دنبال کتابی درباره لهجه یک شهر بگردد، اما وقتی همین لهجه و اصطلاحات در قصه وارد می‌شود، ماندگار می‌شود.» برای همین، او بارها تلاش کرده اصطلاحات و شعرهای بومی را از زبان مردم جمع‌آوری کند؛ از خانه‌های قالیباف گرفته تا مزارع و مراسم باران‌خواهی. مرادی کرمانی خاطره‌ای از زنی قالیباف به یاد می‌آورد که شعری ساده اما پرمعنا می‌خواند: «اوستا بده پولم، مشت نزن تو شاکورانه پولم، مشت مزن تو شاکولا ور صورت ناشورم او عرق کردم ناخن کردم تو خونه تو بی‌انصاف نون و نه رخش کردم» او این شعر را به‌تمامی در نوشته‌هایش آورده است. یا درباره نخل‌ها و گرده‌افشانی‌شان می‌گوید که چگونه روستاییان با باورهای خود این رسم را با دعا و شعر همراه می‌کردند: «خرما نکنی خطا، دست از منو، برکت از خدا.» همین ریزه‌کاری‌هاست که به نظر او فرهنگ را ماندگار می‌کند. «وقتی اصطلاحی مثل کلاغی بر کلوخی در زبان مردم جاری است، بعد می‌بینیم در شعر سهراب سپهری هم بازتاب پیدا می‌کند: هیچ‌کس زاغچه‌ای را سر مزرعه جدی نگرفت.» او با مثال‌هایی از اشعار محلی و دوبیتی‌های عامیانه نشان می‌دهد چگونه این زبان از دل زندگی برمی‌خیزد و به ادبیات رسمی راه می‌یابد. مرادی کرمانی معتقد است قصه باید حامل فرهنگ، تاریخ و جغرافیای یک سرزمین باشد. او با اشاره به تجربه‌های سفرش به کرمان و روایت‌هایی از چاه‌های قلعه دختر می‌گوید: «ادبیات عامیانه وقتی در دل قصه بیاید، تبدیل به سندی تاریخی و فرهنگی می‌شود؛ چیزی که نسل‌های بعد هم می‌توانند بخوانند و با آن ارتباط بگیرند.» او بر ضرورت ثبت و ضبط این میراث زبانی تأکید می‌کند: «آنچه نوشته می‌شود، می‌ماند؛ خوراک پژوهشگران و علاقه‌مندان می‌شود. شاید کسی مستقیماً دنبال کتاب لهجه نرود، اما وقتی در قصه‌ها بیاید، همان‌جا ثبت می‌شود و ماندگار می‌ماند. کار ما همین است: زبانی را که دارد از میان می‌رود، در دل قصه حفظ کنیم.»

قلب پروانه‌ای در سینه یک فیل

هوشنگ مرادی کرمانی در بخش پایانی گفت‌وگو، بار دیگر به ریشه‌های جست‌وجویش در فرهنگ عامیانه و زبان مردم اشاره می‌کند. او می‌گوید برای شناخت اصطلاحات و واژه‌های بومی به شهرها و روستاهای گوناگون رفته؛ از بوشهر و کوچه‌هایی که شیرمحمد در داستان‌هایش قدم زده تا اصطلاحات زبانی شیراز در آثار سیمین دانشور یا کرمانشاه در نوشته‌های علی‌محمد افغانی. برای او، همین ریزه‌واژه‌ها و تعبیرهای کوچک، تکه‌های زنده‌ای از زندگی مردم‌اند که باید ثبت و روایت شوند. مرادی کرمانی یادآوری می‌کند که هرچند سال‌ها در تهران زندگی کرده، اما روح و فکر و قصه‌هایش همواره در کرمان مانده است. او سپس به خاطره‌ای از برنامه «کتاب باز» برمی‌گردد؛ جایی که درباره تقدیم‌نامه یکی از کتاب‌هایش صحبت کرده بود. در آن تقدیم‌نامه، اثرش را با شرمندگی به فیلی پیشکش کرده بود «که قلبی مثل پروانه دارد». خودش می‌گوید: «خجالت می‌کشم، چون احساس می‌کنم در این دنیا قلب‌های پروانه‌ای در حال کم شدن است. آدم‌ها سنگدل‌تر می‌شوند و انسانیت تهی می‌شود. نگاه کنید به بچه‌های غزه یا هر نقطه دیگری از جهان؛ این همه درد و گرسنگی را می‌بینیم اما کاری نمی‌کنیم. من خودم گرسنگی کشیده‌ام، می‌دانم چه معنایی دارد. برای همین وقتی از فیلی می‌گویند که در سفر جوجه‌ها را زیر پایش می‌گذارند تا تعادلش حفظ شود و ساعت‌ها تکان نمی‌خورد تا مبادا جوجه‌ای را له کند، حس می‌کنم واقعاً چنین قلب پروانه‌ای زیبا و ظریفی در وجودش می‌تپد. قلب‌هایی که حالا کمتر و کمتر می‌شوند.» او در ادامه به یاد جایزه معتبر «هانس کریستین اندرسن» می‌افتد و متن سخنرانی‌اش در برلین سال ۱۹۹۲ را بازخوانی می‌کند؛ سخنرانی‌ای که بیش از آنکه شبیه متن رسمی باشد، قصه‌ای بود از کودکی‌های نویسنده. مرادی کرمانی از زمستان‌های سخت روستا گفت، از مادربزرگی که پزشک سنتی بچه‌ها بود و از خودش که هشت‌ساله وردست او می‌ایستاد تا بچه‌ها کمتر بترسند. همان‌جا بود که نخستین جرقه‌های قصه‌گویی در دل او زده شد. او در آن سخنرانی داستان دخترکی فقیر و تنها را تعریف کرد که برای سبک شدن دلش آدمک‌های خمیری می‌ساخت و قصه‌هایش را به آن‌ها می‌سپرد؛ آدمک‌هایی که هر بار بزرگ‌تر می‌شدند و قصه‌ها را به روستاها و شهرهای دیگر می‌بردند. در پایان، مرادی کرمانی با همان سادگی همیشگی‌اش گفته بود: «آدمک‌های من از روستای من بیرون آمده‌اند و حالا به پیش شما داوران جایزه اندرسن رسیده‌اند. دوستان من، برای در آغوش کشیدن آدمک‌های قصه‌گو، آغوش بگشایید.» او می‌گوید همین است حکمت قصه؛ قصه انسان را به دریاها و اندیشه‌ها می‌برد و سبک می‌کند. سپس به معرفی چند اثر شاخص خود می‌پردازد؛ از قصه‌های مجید که دیگر نیاز به معرفی ندارد تا مشت بر پوست، مهمان مامان (که داریوش مهرجویی فیلمی ماندگار از آن ساخت)، مربای شیرین (با اقتباس مرضیه برومند)، متر و نه خشک، پلو خورش و خمره. هرکدام از این کتاب‌ها با نگاهی ساده اما عمیق، زندگی مردم را روایت کرده‌اند. در پایان، او بار دیگر با تواضع می‌گوید: «اگر در میان حرف‌هایم خودستایی به نظر رسید، عذرخواهی می‌کنم. من کسی نیستم. اما امیدوارم آنچه گفته شد، برای نسل امروز که می‌خواهد نویسنده یا شاعر شود، سودمند باشد. شعر و نوشتن هیچ‌وقت از بین نمی‌روند. شاعری گفته بود اگر همه کتاب‌های گمراه‌کننده را بسوزانید، باز هم شعر زاده می‌شود، چون شعر در دل انسان‌هاست.» گفت‌وگو با لبخند و گرفتن عکسی یادگاری به پایان می‌رسد. نویسنده‌ای که عمرش را صرف قصه کرده، هنوز با همان صداقت و صمیمیت کودکانه‌اش، قصه را پناهگاه زندگی می‌داند و باور دارد آدمک‌های قصه‌گو هنوز در راهند. \"دانلود
ع
# برنامه اکنون
← بازگشت به Shot | فیلیمو

دیدگاه‌ها

ارسال دیدگاه