رفتن به محتوای اصلی
خبرها

گفت‌وگو با دکتر مهری بهفر شاهنامه‌پژوه در برنامه اکنون

علی نعیمی |
گفت‌وگو با دکتر مهری بهفر شاهنامه‌پژوه در برنامه اکنون
در چهل‌ویکمین برنامه «اکنون»، دکتر مهری بهفر، پژوهشگر و شاهنامه‌پژوه، مهمان برنامه بود و از شاهنامه و روح حاکم بر آن سخن گفت.

اطلاعات برنامه اکنون با اجرای سروش صحت

بهفر در پاسخ به این پرسش که شخصیت مورد علاقه‌اش در شاهنامه کدام است، اظهار کرد:«انتخاب من رستم است، اما مسئله مهم‌تر این است که تمام این روایت‌ها ــ از آفرینش تا روزگار یزدگرد سوم ــ در تلاش برای حفظ یک شخصیت کلان هستند و آن شخصیت، ایران است. به همین دلیل پاسخ من رستم و ایران است. علاوه بر این، شخصیت راوی را نیز بسیار دوست دارم؛ زیرا بدون جانبداری و قضاوت، با آرامش نکاتی می‌گوید که چراغ فهم داستان‌هاست. بنابراین برای من یک مثلث شکل می‌گیرد: رستم، ایران و راوی.» او درباره دلیل انتخاب رستم توضیح داد:«رستم در همه‌جا حضور دارد و همواره در پی آن است که بدی را از ایرانیان دور کند. او تنها نیروی بازو ندارد، بلکه خرد، هنر و گوهر را در کنار هم داراست.» بهفر درباره پرسش دیرینه‌ای که رستم شخصیتی واقعی بوده یا افسانه‌ای، گفت:«این پرسش در خود افسانه‌هایی که درباره رستم و فردوسی ساخته شده نیز وجود دارد. در یکی از این افسانه‌ها آمده است که فردوسی پس از سرودن داستان‌های رستم در اندیشه فرو می‌رود که آیا این پهلوان حقیقتاً وجود داشته است. همان شب در خواب رستم را می‌بیند و از او می‌خواهد نشانه‌ای از وجود واقعی خود بیاورد. رستم محلی را معرفی می‌کند که در آن کاسه‌ای زرین نهاده است. این نمونه نشان می‌دهد که حتی افسانه‌ها نیز به این پرسش پاسخ داده‌اند.» این شاهنامه‌پژوه در ادامه به حجم گسترده افسانه‌هایی که درباره فردوسی ساخته شده اشاره کرد و گفت:«برای بسیاری از شاعران و نویسندگان افسانه‌سازی شده، اما هیچ‌کدام به اندازه فردوسی موضوع افسانه‌های متعدد قرار نگرفته‌اند؛ از تولد و تخلص او گرفته تا آغاز شاهنامه، تنش با سلطان محمود و حتی درگذشت او.» او به افسانه مشهور وفای‌نکردن سلطان محمود به وعده‌هایش اشاره کرد و افزود:«بر اساس این افسانه، فردوسی در فقر درگذشت و هنگامی که جنازه او را از شهر خارج می‌کردند، کاروان حامل صله سلطان که دیر فرستاده شده بود از کنار تشییع‌جنازه عبور کرد. در روایت‌های دیگر نیز همواره بر این نکته تأکید می‌شود که سلطان فرصت جبران نمی‌یابد و پشیمانی او بی‌ثمر می‌ماند. این همان عدالت شاعرانه‌ای است که افسانه‌ها به فردوسی نسبت می‌دهند.» بهفر یکی از روایت‌های افسانه‌ای را که رنگ‌وبوی «رئالیسم جادویی» دارد چنین بازگو کرد:«در این روایت، سلطان محمود هنگام آبتنی در برکه‌ای ناگهان خود را در بیابانی خشک می‌بیند. عریان و سرگردان به چادری پناه می‌برد و مردمان او را دیوانه می‌پندارند. سال‌ها در بلخ به‌عنوان شاگرد نانوا زندگی می‌کند تا سرانجام دوباره در همان برکه ظاهر می‌شود و اطرافیان درمی‌یابند تنها یک ساعت گذشته است. این روایت نشان می‌دهد که افسانه‌ها چگونه ظلم او به فردوسی را با مجازاتی فراواقعی پاسخ می‌دهند.» دکتر بهفر در بخش دیگری از سخنان خود به روایتی دیگر در شاهنامه اشاره کرد که برای او تأثیرگذار بوده است:«یکی از صحنه‌های جانسوز شاهنامه ماجرای مرگ سهراب است. رستم پس از زخمی‌کردن سهراب در پی نوشدارو برمی‌آید، اما نوشدارو زمانی می‌رسد که سهراب جان سپرده است. این دیررسیدن نوشدارو، همانند دیررسیدن صله به فردوسی، مضمون درام شاهنامه را دوچندان می‌کند.» دکتر مهری بهفر در ادامه گفت‌وگو درباره ماجرای مرگ سهراب توضیح داد:«در شاهنامه، گودرز برای گرفتن نوشدارو نزد کیکاووس می‌رود، اما شاه با خشم پاسخ می‌دهد که هرگز آن را در اختیار نمی‌گذارد؛ زیرا همین سهراب پیش‌تر او را تحقیر کرده و \"کابوس‌کین\" نامیده بود. بنابراین نوشدارو را دریغ می‌کند. گودرز بازمی‌گردد و به رستم می‌گوید: او به تو نه نمی‌تواند گفت. رستم با شتاب راهی می‌شود، اما در میانه راه کسی خبر می‌آورد که سهراب جان سپرده است: همین از تو تابوت خواهد نه کاخ. این طراحی آگاهانه داستانی است تا هم پیوند میان رستم و شاه محفوظ بماند و هم مرگ تراژیک سهراب رقم بخورد.» بهفر با نگاهی تحلیلی به سرنوشت سهراب افزود:«سهراب به گروهی از شخصیت‌های شاهنامه تعلق دارد که با همه توانایی‌ها و برجستگی‌ها، جایی در هیچ‌یک از دو سوی ماجرا ندارند. نه در ایران پذیرفته می‌شوند و نه در توران. افراسیاب او را به میدان می‌فرستد تا با نیروی جوانی خود رستم را از میان بردارد و پس از آن، خود سهراب نیز قربانی نقشه شود. او \"آدم زیادی\" است؛ درست مانند اسفندیار یا فرود، که هر یک با توانمندی‌های بسیار، نهایتاً به حاشیه رانده می‌شوند.» این شاهنامه‌پژوه در بخش دیگری از گفت‌وگو درباره شیوه کار خود گفت:«برای کار بر تصحیح انتقادی شاهنامه باید در عزلت و تمرکز به سر برد. سال‌هاست که کمتر در مجامع حضور دارم و مصاحبه‌ای نداشته‌ام. این خلوت اقتضای چنین کاری است. با این حال، پیشنهاد شما برای خواندن بخش‌هایی از شاهنامه و روایت آن در جمع، بسیار ارزشمند است. اساساً هدف اصلی من از این کار همین است؛ اینکه شاهنامه خوانده و بازگو شود تا عمق و بُعد بیشتری برای مخاطب پیدا کند.» بهفر سپس به تأثیرگذاری ماجرای نوشداروی دیررس در ذهن ایرانیان اشاره کرد و گفت:«این مضمون نه‌تنها در شاهنامه، که در شعر معاصر هم انعکاس یافته است. شهریار در شعری که با صدای استاد بنان شهرت یافته می‌گوید: نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی... بیت دیگری از همین شعر هر بار دل مرا می‌لرزاند: آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند / در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا. خوانش بنان از این شعر، غم جانکاه مرگ سهراب را دوچندان می‌کند.» او سپس به افسانه‌های پیرامون زندگی فردوسی پرداخت:«کنیت \"ابوالقاسم\" روشن است، اما درباره لقب \"فردوسی\" دیدگاه‌های گوناگونی وجود دارد. برخی آن را برگرفته از نام مکان می‌دانند، اما افسانه‌ای مشهور می‌گوید سلطان محمود هنگامی که شعر او را شنید، گفت: \"با این اشعار لذت فردوس را به ما چشاندی، ای فردوسی.\" این روایت می‌کوشد راز جادوی زبان شاهنامه را توضیح دهد.» بهفر ادامه داد:«افسانه‌های فراوانی درباره فردوسی وجود دارد؛ از تولد و رؤیای پدرش گرفته تا خواب دیدن حضرت علی. در یکی از این روایت‌ها فردوسی جوان از پریشانی سرزمین خود رنج می‌برد و آرزو می‌کند نابینا شود تا دنیا را نبیند. در خواب به دیدار حضرت علی می‌رود و او می‌گوید: اگر می‌خواهی این سرزمین را زنده کنی، شاهنامه را بسرای. این افسانه، با استناد به بیت دیباچه که فردوسی خود را \"بنده اهل بیت\" معرفی می‌کند، ساخته شده و پاسخی است به کسانی که بعدها او را متهم کردند به مدح کفار پرداخته است.» بهفر در جمع‌بندی گفت:«افسانه‌ها کارکردی فراتر از خیال‌پردازی دارند. وقتی اطلاعات تاریخی کافی در دسترس نیست، افسانه به‌مثابه تفسیر عمل می‌کند؛ همان‌گونه که فردوسی با سرودن شاهنامه به اسطوره‌ها جان تازه بخشید. افسانه‌ها، در واقع، کوششی هستند برای فهمیدن شخصیت در هاله ابهام.» دکتر مهری بهفر در ادامه گفت‌وگو درباره سازوکار شکل‌گیری افسانه‌ها گفت:«هر افسانه بر بذر کوچکی از واقعیت استوار است. این بذر مانند گلوله‌ای‌ست که از بالای کوه به حرکت درمی‌آید؛ در مسیر پایین آمدن، لایه‌های تازه‌ای بر آن افزوده می‌شود. هر نسل چیزی به آن اضافه می‌کند، آن را تقویت و تأیید می‌سازد، و در نهایت به شکلی کامل و منسجم درمی‌آورد. این فرایند، اجماع بین‌الاذهانی می‌سازد و افسانه را به روایت پذیرفته‌شده بدل می‌کند. درست همان‌طور که شاهان در تاریخ از رهگذر افسانه‌ها بازآفرینی شده‌اند، برای فردوسی نیز چنین رخ داده است.» او افزود:«ما همه چیز را درباره زندگی فردوسی نمی‌دانیم؛ اسناد اندک است و بسیاری جزئیات در هاله ابهام قرار دارد. جامعه برای پر کردن این خلأ، افسانه می‌سازد. این افسانه‌ها فقط خیال‌پردازی نیستند، بلکه گونه‌ای تأویل تاریخی‌اند؛ تلاشی برای فهم شاعر و کار سترگ او. جامعه هم می‌خواهد کار بزرگ فردوسی را جبران کند، هم می‌خواهد آن را به درک بیاورد.» بهفر در مقایسه میان شاعران دربار و فردوسی گفت:«در دربار سلطان محمود، شاعران بسیاری چون عنصری بودند که مجیز شاه می‌گفتند. امروز اما از آنان چیزی جز نامی باقی نمانده است؛ نه شعرشان در دل مردم مانده و نه یادشان. در مقابل، فردوسی با شاهنامه در قلب مردم ماندگار شد؛ تا آنجا که جامعه برای او افسانه‌ها ساخت و هر روز او را بزرگ‌تر کرد. این تفاوت، از جایگاه مردمی او ناشی می‌شود.» بهفر درباره هجو‌نامه‌ای که به فردوسی نسبت داده شده توضیح داد:« هجو‌نامه‌ای با بیت‌های بسیار تند علیه سلطان محمود وجود دارد که به سبک فردوسی نیست. این شعرها بیشتر زبان عامیانه دارند، و همان فرایند افسانه‌سازی را می‌بینیم که خشم مردم از بی‌اعتنایی سلطان به فردوسی را در قالب شعر بازگو کرده است. ۶۳۰ سال پس از فردوسی، محمدخان اصفهانی هرندی گزارش می‌دهد که در کوچه و بازار این هج‌نامه‌ها را بلند می‌خوانده‌اند؛ اما مخاطب واقعی آن، سلطان زمان خودشان بوده است. به عبارت دیگر، افسانه‌ها دو کارکرد دارند: هم بازتاب رابطه پرتنش فردوسی با قدرت زمانه‌اش، و هم هشداری به قدرت‌های پس از او که قدر فرهنگ و هنر مردم را بدانند.» این پژوهشگر سپس به هویت ملی در شاهنامه پرداخت:«جوهره شاهنامه در یک واژه خلاصه می‌شود: ایران. شخصیت‌های فراوان می‌آیند و می‌روند، برای قدرت می‌جنگند یا قربانی می‌شوند، اما همه چیز در خدمت نگاهبانی از ایران است. به همین دلیل شاهنامه را روح ایرانیان خوانده‌اند؛ روح مقاومت، مبارزه و ایستادگی. فردوسی خود نیز در جای‌جای اثرش، این معنا را با تأکید بازمی‌گوید. نام ایران را بیش از ۸۰۰ بار در شاهنامه تکرار کرده است.» بهفر در پایان بخشی از روایت فردوسی را یادآور شد:«وقتی دقیقی کشته شد و کار حماسه ملی ناتمام ماند، فردوسی دل روشنش را ناامید یافت و با خود اندیشید که این بار را بر دوش بگیرد. به درگاه امیر نوح سامانی رفت و تصمیم گرفت شاهنامه را با زبان و بیان خود ادامه دهد. در این مسیر تردید داشت: از گردش روزگار بیم داشت، نگران بود که همچون دقیقی عمرش کفاف ندهد یا کسی پشتیبان کارش نباشد. سالیانی سخن را در دل نهفته نگاه داشت تا اینکه دوستی مهربان او را دلگرم کرد و نسخه شاهنامه ابومنصوری را نزدش آورد. فردوسی با دیدن آن جان تازه گرفت و گفت: \"از این پس شب و روز نباید بیاسایم.\" و بدین‌گونه سرودن شاهنامه را آغاز کرد.» \"دانلود
ع
# برنامه اکنون
← بازگشت به Shot | فیلیمو

دیدگاه‌ها

ارسال دیدگاه