چه کسی باور میکرد سینما پناهگاه جسم و جان شود؟
Afshin Akhgar
|
این چند خط در ستایش سینما است، ستایش جادوی تاریکی و قصه و همراهی با دنیایی دیگر از روزگار ما. ستایش فرار به پناهگاه سالن و چند ساعتی در امان تصویر و صدای مطلوب آرام ماندن.
پیرپسر؛ نقد و معرفی فیلم اکتای براهنی
از نوبت اولی که در جشنواره فیلم فجر پیرپسر را دیدم تا دفعه دوم چهار ما گذشته اما گمان میکنم چهل سالی از عمرمان در این فاصله دود هوا شد. حرف از دریغ جوانی نیست که زخم وطن، من و ما را از خویشتن فارغ کرد. آسمان شهر لرزید و زمین شخمخورد، خاک گریست و مردم بغضکردند اما لااقل برای من تجربه غریبی در ارتباط با سینما رقمخورد. تهران اندکاندک از شهر خالی به همان کلانشهر مجنون بدل میشد که سینماها دوباره باز شدند. در اولین فرصت رفاقت با بلیت و سالن سینما را تجدید کردم ولی انگار خودم هنوز باور نداشتم که سینما تا این حد معجزه میکند.*
بعد از آن همه روز و شب دردآلود، خودم هم تردید داشتم که آیا میتوانم بیخبری و فارغ شدن از زندگی جنگی و دغدغههای ذهنی آوار شده بر سرم را تاب بیاورم یا نه. تیتراژ و افتتاحیه که گذشت اما در جان من آتشبس رقم خورده بود و صلحی فراگیر در وجودم جاری شد. آقای باستانی و پسران در دلبری از هم گوی سبقت میربودند و رعنا دست میگشود به عشق ناب و متین. پیرپسر تمام نشدهبود که با خودم فکری شدم مبادا از سالن که بیرون بزنم، تهران دوباره خاکسترنشین شدهباشد. ترجیحم اما این بود که در دنیای قصه و نور ، آیینهای به فراموشی بگشایم و چنین هم شد. دوباره که یادم افتاد شهر بیدفاع من ممکن است دوباره از صدای پرندههای آهنی بغض کند، فیلم تمام شدهبود.*
انگار همین چند ساعت در سالن سینما توانستهبودم به چیزی جز جنگ فکر کنم. جادوی سینما مرا با خود بردهبود و دلم نمیخواست باور کنم که باید دوباره به شهر بازگردم. خندهتان اگر نمیگیرد اعتراف کنم که با خودم حسرت میخوردم کاش دو سه فیلم به درد بخور دیگر روی پرده بود تا از سالنی به سالن دیگر کوچ میکردم و دوباره گم میشدم در شهر سینما...
دیدگاهها
ارسال دیدگاه