آرام باش عزیز من آرام
همهمان میدانیم که در چه سرعت باورنکردنیای در حال زیستنیم. سرعتی که در مسیرش همه چیز را در هم با هم میبرد. این سرعت روزمرگی و مصرفگرایی، طبیعتاً در این مسیر، همچون سیلی که دیوانهوار، خودش را به دیوارهها، به شهرها، به مزارع گندم میکوبد و میرود، به جان ما برخورد میکند. ما میمانیم و خودی که در آن حفرههای عمیق و پرنشدنی مانده است. ما میمانیم و خاطره روزهایی که هنوز خودمان را به سیل نسپرده بودیم، ما میمانیم و یاد توپبازی در کوچههای کودکی و ذوقزدگی از تماشای حبابهای رنگیِ پشت چراغ قرمز در دست پسربچه دستفروش. اما میدانید خبر خوب چیست؟
خبر خوب این است که باز کردن و بستنِ پیچ این سیل تا حدود فراوانی دست ماست. میشود گاهی آرامتر به خودمان بیاییم و بگوییم آرام باش عزیز من آرام... همیشه رفتن با رود، جاری شدن در آب، زندگی نیست، گاهی نشستن زیر سایهای، تنفس خنکای نسیمی، لذت بردن از گرمای آفتابی عین زندگی است. گاهی پیچ سیل را میشود بست... پیچش را به دست خودمان بیاوریم، ترمز این سرعت خانمانسوز را بکشیم و لحظهای به جانمان استراحت بدهیم. این قرار دادن خویشتن در مدارِ آرام گام برداشتن شاید در ابتدا به نظر سخت بیاید؛ اما اولین قدم، شروع این مسیر است که سراسر با خود نور به همراه دارد. کافی است خودمان را در معرضش قرار دهیم.
در سپنج با تماشای آدمهایی که در زندگی عمیق میشوند، روی لحظات مکث میکنند و عامدانه جلوی عجله مضاعف این روزهای زندگی را میگیرند، حلزونهایی میشویم که آرامآرام از کوه بالا میروند. انگار این فضای گفتوگوهای آرام، بیحاشیه، با تُن صداهای مشخص و تماشای فرش ایرانی در میانه تصویر ما را به این آرامش دعوت میکند
یکی از معدود لحظاتی که میتوان روی کاناپه نشست و این جهان آرام و عمیق را دید، تماشای برنامههایی همچون سپنج است. انگار رسالت این برنامهها این بوده است که بیایند و در گوشمان بگویند، کمی آهستهتر! آنقدرها که فکر میکنی زندگی محل دویدن نیست. عمیق شو. خاطرم هست که در فیلم پری داریوش مهرجویی فقید، داداشی (علی مصفا) هایکویی را برای پری (نیکی کریمی) میخواند: «ای حلزون، از کوه فوجی بالا برو، اما آرامآرام...»
در سپنج با تماشای آدمهایی که در زندگی عمیق میشوند، روی لحظات مکث میکنند و عامدانه جلوی عجله مضاعف این روزهای زندگی را میگیرند، حلزونهایی میشویم که آرامآرام از کوه بالا میروند. انگار این فضای گفتوگوهای آرام، بیحاشیه، با تُن صداهای مشخص و تماشای فرش ایرانی در میانه تصویر ما را به این آرامش دعوت میکند.
علاوه بر به ارمغان آوردن این آرامش و عمق، شاید باید مهمترین کارکرد برنامهای همچون سپنج را در «دید» دادن به مخاطبش دانست. سازندگان برنامه که سراغ اندیشمندان، جامعهشناسان، روانشناسان و از این دست افراد فرهیخته جامعه رفتهاند، عامدانه ریتم را کند کردهاند تا توجه به جزئیات بیش از روزمرگی جاری در زندگیهایمان، جریان داشته باشد. حالا مایی که توان لود شدن یک ویدئوی اینستاگرامی را نداریم و در عطش اسکرول کردن زودتر ویدئو و ریلز بعدی هستیم، در این اتمسفر یوگا - شکل قرار میگیریم. کنار جاده سپنج ایست میکنیم، مکث میکنیم، ماشینِ سرعتمان را پارک میکنیم و سعی میکنیم برای دمی هم که شده یک فنجان چای دست بگیریم و از مناظر جاده لذت ببریم. گاهی به آسمان نگاه میکنیم، در آن غور میکنیم، به حرفهای آدمها گوش میکنیم و فکر میکنیم هنوز هستند در این جهان انبوهی انسان که برای تنهاییهایشان، برای لحظات زندگیشان، برای عمیقتر دیدن چیزها وقت میگذارند و جان صرف میکنند.
حالا بد نیست نفسی عمیق بکشیم، فنجانی چای بریزیم و نور را کم کنیم، تلویزیون را روشن کنیم و با ریتم کند؛ اما عمیق زندگی آشتی کنیم و زیر لب برای خودمان زمزمه کنیم... آرام باش عزیز من آرام...
متولد ۱۳۵۹ روزنامهنگار و منتقد موسیقی و سینما او در رشته زبان و ادبیات انگلیسی تحصیل کرده و از سال ۱۳۸۱ فعالیت حرفهای خود را در رسانههای ایران آغاز کرد. قاضیزاده در بیش از ۱۵ کشور جهان به سخنرانیِ حضوری درباره زنان سینماگر ایران پرداخته و همچنین بیش از ۵۰ کتاب و بولتن روزانه جشنوارههای متعدد سینمایی با ترجمه و سرپرستی او منتشر شده است.

دیدگاهها
ارسال دیدگاه