کی میگیره جاتو؟
Afshin Akhgar
|
در یک سفر سرخوشانه و دیوانهوار به مشهد با خلیل سر از سینما هویزه درمیآوریم. طبق معمول در هر دیدار و معاشرت، یک برگ برنده رو میکرد و برگ برنده آن سفر هم دو بلیت برای جشنواره فیلم فجر بود. ما دیوانگان جوان سینما بودیم و آنهایی که به درد ما مبتلا بوده و هستند میتوانند بفهمند که تماشای سگکشی با یک ساندویچ سوسیس که از هیجان تماشای فیلم، گاز زده ماند یعنی چه؟
مارمولک در سینما صحرا روی پردهاست. آن روزها بعنوان یک عضو تازه کار در تحریریه با مهربانی دبیر و خوشاقبالی کم سابقهام در ویژه نامه جشنواره فیلم روزنامه، حاشیهنگاری روزانهای را با سرکلیشه «گزارشصف» مینویسم. آن شب مطلبم حسابی سر و صدا کرد چون یکی دو موتورسوار با نارنجکهای دستساز، دیوار سینما را هدف گرفتند و اتفاقات عجیبی رقم خورد از جمله اولین ملاقات با پرویز پرستویی و احتمالا میتوانید حدس بزنید که چقدر ذوقزده بودم در آن زمستان بیست و دو سالگی.
*
چون دانشجوی سینما بودم و جهانگیر خان کوثری در تحریریه حواسش به ما تازهکارها بود بلیت شانسم برد. «بیا پسر با این کارت فردا برو سینما آستارا و فیلم سربازهای جمعه رو ببین.» سینما آستارا هنوز بازسازی نشده بود و سینمای ویژه تهیهکنندهها بود و بهمن سال هشتاد و دو بود و من تازهکار با شوق دیدن فیلم مسعود خان کیمیایی در جشنواره، به احترام سربازها خبردار ماندم و فیلم را ایستاده تماشا کردم. آن شب در گزارش صف، کلی نوشتنی داشتم از تجربه عجیبم.
*
آن سالی که دبیری بولتن جشنواره را به من سپردند با خودم عهد کردم که دیگر بیخیال جشنوارهای شوم که بیست بهمن از عمرم را تحت تاثیر قرار داده بود اما نشد. از آن عهد و شکستناش در سال بعد هم چهار پنج سالی میگذرد. هنوز هم جشنواره را دوست دارم و هر چقدر هم که به اقتضای سن، گلایههایم از سامان و اداره و تشکیلات و جزئیات جشنواره عمیقتر شده اما نمیتوانم بیخیالش باشم. هر چقدر کم اما باز هم مبتلا هستم به جشنواره فیلم فجر و به قول آن بنده خدا: کی می گیره جا تو... علتش هم جوانی و ذوقی است که هر چند در گنجه مانده اما خب مانده...
دیدگاهها
ارسال دیدگاه