رفتن به محتوای اصلی
نقد و یادداشت فیلم

گرگ و برف

مسعود میر |
گرگ امسال هم در شب یلدا، «شب یلدا» را می‌بینم. بی‌خود هم پیشنهادهای سینمایی و سریالی دیگر به من ندهید. البته می‌خواهم امسال را کمی متفاوت برگزار کنم و بجای فال حافظ، این غزل ناب حضرت سعدی را با صدای آسمانی استاد شجریان  چندمرتبه گوش‌کنم که: روشن‌روان عاشق از تیره‌شب ننالد داند که روز گردد روزی شبِ شبانان حالا اگر زنده بودم و سال بعد هم عمرم به یلدا قد داد احتمالا بجای «شب یلدا»، «برف‌آخر» را می‌بینم. چرا ؟ چون از همان سالی که فیلم را در یک شب وانفسا در جشنواره‌ فیلم فجر دیدم به قول رفقا از غصه مثل گرگ زوزه کشیدم. من عاشق برف هستم و البته گرگ برایم شبیه شعری است با اوزان حکایت‌عاشقی و خون تازه و پالودگی برف. عاشق‌پیشگی و زخم‌خوردگی و پناه بردن به برف شاید یک سبک زندگی باشد و شاید روشی برای مردن اما من بدون تصمیمی از سَر سرما، به نجوای شعرهای همان شاعر شیرازی پناه می‌برم که: در کویِ تو معروفم و از رویِ تو محروم گرگِ دهن‌آلوده یوسف ندریده برف آتش، پوست قهرمان قصه را مثل گرگ گرفته و هرقدر هم که برف ببارد باز این داغ، سرد نمی‌شود. این جمله را باید بعنوان خلاصه داستان «برف آخر» به مطبوعات بدهند و بعد هم همه دهان‌به‌دهان تبلیغ کنند که این سرآغاز روایت یکی از جذاب‌ترین و بی‌ادعاترین فیلم‌های سال‌های اخیر سینمای ایران است. کارگردان -امیرحسین عسگری- در تجربه سخت و عجیب «برف آخر» از روستا و طبیعت و دامدار و دامپزشک و گله و البته گرگ، در نهایت سادگی و تکلف به عاطفه و انسانیت و عشق و باور ‌رسیده و بازیگران مرد فیلم -امین حیایی و مجید صالحی- هم گونه‌ای از توانایی‌هایشان را در اتمسفر غریب فیلم به نمایش گذاشته‌اند که خواستنی است و تازه. برف و حرف آخر اینکه تلفیق جدیدترین متدهای زیست‌محیطی مثل رهاسازی گرگ‌ها در دشت برای کنترل چرخه زیستی با ساده‌ترین پیش‌فرض‌های روستایی درباره دو‌سرمایه مهم یعنی ناموس و دام، موجب می شود که این فیلم حالاحالاها تازه و دست نخورده و تماشایی باقی‌بماند.
م
← بازگشت به Shot | فیلیمو

دیدگاه‌ها

ارسال دیدگاه