در حال و هوای عشق بدون موسیقی!
حال و هوای شمال باشد و بارانهایش، خاطرات دوران دانشگاه و شیطنتهایش، عشق قدیمی و دیدارهایی که تازه میشوند... اینها شما را یاد چه فیلمی در سالهای اخیر میاندازد؟ من را یاد در دنیای تو ساعت چند است و آن رشت جادویی که صفی یزدانیان برایمان ترسیم میکند میاندازد.
از فیلم جنگل پرتقال چه میدانیم؟
حالا جنگل پرتقال هم فضایی مشابه را دارد. با این تفاوت که در تنکابن میگذرد و آنقدر شاعرانه تمام نمیشود. اما جنگل پرتقال یک تفاوت خیلی بزرگتر هم دارد! شاید مقایسه کردن درست نباشد – که البته هم نیست- اما خب! چه میشود کرد وقتی شباهت فضاهای دو فیلم آنقدر زیاد است که ناخودآگاه شما در مقام مقایسه قرار میگیرید. تفاوت اصلی فیلم آرمان خوانساریان را باید جدای از قصه و دیالوگها در موسیقی دانست.موسیقی در جنگل پرتقال لحظات زیادی را میهمان گوشهای مخاطبش نیست. طبیعتا کارگردان به صورت مشخص برنامهای برای سانتیمانتال کردن فضا نداشته است اما به نظر میرسد که این خست به خرج دادن در استفاده از موسیقی آن هم روی فیلمی که تا این اندازه فضای شاعرانه و خاطرهای در آن پررنگ است، میتوانست نباشدشاید یکی از بارزترین امکانات بالقوه فیلمی که در چنین حال و هوای بارانی و شاعرانهای میگذرد، موسیقی باشد. موسیقیای که میتواند فضای ذهنی کاراکترهای فیلم را بسیار روشنتر و دقیقتر با مخاطب به اشتراک بگذارد. راز دلشان را با ملودیهای رمانتیکش بازگو کند و سکانسها را در حافظه مخاطب ماندگار کند. کاری که کریستف رضاعی با موسیقی بینظیرش برای در دنیای تو ساعت چند است انجام داد. او با تلفیق موسیقی فرانسوی و موسیقی گیلکی، به فرمی دست پیدا کرد که هنوز که هنوز است بعد از گذشت نزدیک به 10 سال از اکران فیلم، شنیدن تنها چند نت از موسیقی آن کافیست تا شما کل فضای موسیقی را به یاد بیاورید. یادم هست که ایراداتی از جمله اینکه موسیقی این فیلم اریجینال نبوده است شده بود که خب در برابر میزان کاری که روی بخش خلاقه موسیقی شده بود، همچنین جاگذاری اشعار گیلکی و استفاده از ملودیهای فرانسوی ناچیز مینمود. در جنگل پرتقال جای موسیقیای که بتواند این تاثیرگذاری را داشته باشد خالی است. علی صمدپور پس از سالها که از موسیقی فیلم فاصله داشته است موسیقی این فیلم را ساخته که نام رسول صدر عاملی را به عنوان تهیهکننده همراه خود دارد. از آنجایی که خوانساریان فیلم اولی است نمیتوان چندان مطمئن نظر داد اما در مورد انتخابهای موسیقایی صدرعاملی بسیار راحتتر میشود صحبت کرد. او کارگردان فیلمهایی بوده است که برخی از آنها صاحب تعدادی از ماندگارترین موسیقیهای تاریخ سینمای ایراناند. گلهای داوودی، زندگی با چشمان بسته و... حالا او یا به انتخاب خودش یا به انتخاب کارگردان سراغ فضایی رفته است که موسیقیهای کمی دارد. سازهای بادی بیس موسیقی را تشکیل دادهاند و در کنارش از گیتار، پیانو، و ویولنسل هم بهره گرفته شده است. موسیقی در جنگل پرتقال لحظات زیادی را میهمان گوشهای مخاطبش نیست. طبیعتا کارگردان به صورت مشخص برنامهای برای سانتیمانتال کردن فضا نداشته است اما به نظر میرسد که این خست به خرج دادن در استفاده از موسیقی آن هم روی فیلمی که تا این اندازه فضای شاعرانه و خاطرهای در آن پررنگ است، میتوانست نباشد. تصور کنید در حال و هوای عشق را وونگ کار وای میساخت اما برنامهاش عدم استفاده از موسیقی می بود! یا بهرام توکلی در پرسه در مه احساس میکرد که اگر موسیقی کمتر باشد، فیلمش منطقیتر است. چرا؟ چون فضا سانتیمانتال میشد. واقعیتش این است که فیلمهای کم دیالوگی که در فضاهای دونفره، پر از خاطرهگویی، فراز و نشیبهای عاشقانه، دوری و مهاجرت و از این دست میگذرد، از بهترین بسترها برای استفاده از موسیقی فیلم هستند. این استفاده کم از موسیقی، آن هم موسیقی فرمیک و نه ملودیک، بیشتر یک بام و دو هواست. و اصلا بودنش به چه دلیلی است؟ نبودنش به چه دلیلی؟
ن
متولد ۱۳۵۹ روزنامهنگار و منتقد موسیقی و سینما او در رشته زبان و ادبیات انگلیسی تحصیل کرده و از سال ۱۳۸۱ فعالیت حرفهای خود را در رسانههای ایران آغاز کرد. قاضیزاده در بیش از ۱۵ کشور جهان به سخنرانیِ حضوری درباره زنان سینماگر ایران پرداخته و همچنین بیش از ۵۰ کتاب و بولتن روزانه جشنوارههای متعدد سینمایی با ترجمه و سرپرستی او منتشر شده است.
دیدگاهها
ارسال دیدگاه