رفتن به محتوای اصلی
نقد و یادداشت فیلم

من فقط آمدم تلفن کنم

مازیار فکری ارشاد |
گابریل گارسیا مارکز نویسنده نامدار کلمبیایی داستان کوتاهی با عنوان «من فقط آمدم که تلفن کنم» دارد. خودروی ماریا زنی جوان و هوشیار هنگام رانندگی در جاده از کار می‌افتد. مدتی منتظر کسی می‌ماند که به‌دادش برسد و خودرویش را تعمیر کند. عاقبت سوار اتوبوسی می‌شود و از راننده می‌خواهد او را به مکانی برساند تا بتواند به شوهرش تلفن زده و او را از احوال خود با خبر سازد. اتوبوس او را مقابل یک بیمارستان روانی پیاده می‌کند. ماریا در بیمارستان روانی گیر می‌افتد و هرچه می‌کوشد اثبات کند که بیماری روانی ندارد و قرار نبوده در آنجا بستری شود، موفق نمی‌شود و او را به‌زور نگه می‌دارند. داستان طوری پیش می‌رود که در انتها ماریا شرایط وهم‌آلود تازه را می‌پذیرد و ساکن بیمارستان می‌شود. بی‌آنکه خواننده قصه دریابد آیا واقعا شوهری در کار بوده یا نه.

همه چیز درباره فیلم بی رویا

«بی‌رویا» نخستین ساخته آرین وزیردفتری بیش‌وکم از الگوی روایتی مشابهی بهره می‌گیرد. تمِ آشنای ورود غریبه‌ای به زندگی دیگران که با ورود و حضورش نظم زندگی خانواده‌ای را برهم می‌زند و عاقبت در فرایندی سوررئالیستی جای کس دیگری را در زندگی واقعی می‌گیرد. رویا در حالی که خودش گرفتار مشکلات زندگی‌ با همسرش است، برحسب اتفاق دختر جوان و ناشناسی را در خیابان می‌یابد و از سر دلسوزی به خانه می‌برد. در ادامه و طی فرایندی که معمولا در این‌گونه داستان‌ها چندان از قواعد و ضوابط زیست عادی دور است، تازه وارد جای رویا را در زندگی مشترک با بابک می‌گیرد. رویای اصلی دچار شوک و در ادامه فروپاشی عصبی می‌شود. اما در نهایت شرایط عجیب و غیرقابل باور تحمیل شده را می‌پذیرد و سر از زندگی خانواده‌ای دیگر درمی‌آورد. «بی‌رویا» در ساختن جهانِ متزلزلی که قصد دارد فروپاشی‌اش را به تصویر بکشد بیش‌وکم موفق عمل می‌کند. فیلم پرسشی بنیادین را مطرح می‌سازد. آیا اگر کسی گذشته‌اش را به‌دست فراموشی بسپارد، بازهم همان آدم قبلی است؟ تمام فیلم شاید روی پایه همین پرسش هستی شناسانه بنا شده است. زن بی‌نامی که ناگهان سرراه رویا سبز می‌شود و او تصمیم می‌گیرد او را زیبا بنامد، ظاهراً دچار فراموشی است. اما کمی که می‌گذرد نشان می‌دهد چندان هم فراموشکار نیست و اتفاقا ذکاوتی هم در جایگزینی با رویا و آمیخته شدن با زندگی شخصی او نشان می‌‎دهد. ابتدا به‌نظر می‌رسد که این یک بازی است و اطرافیان رویا همگی با او شوخی‌شان گرفته و دارند سر به سرش می‌گذارند. اما در ادامه قضایا چنان جدی می‌شود که او استحاله زیبا در خود را می‌پذیرد و علیرغم مقاومت‌های جدی اولیه، شرایط جدید را می‌پذیرد. بعد هم در خانه‌ای دیگر نقش زن خانواده‌ای دیگر را می‌پذیرد. آیا این همان خانواده زیبا بوده یا این بازی به‌شکل زنجیره‌ادامه پیدا می‌کند؟ فیلم هم در عمل با مخاطبش وارد یک بازی روانشناسانه/دراماتیک می‌شود. در یک‌سوم آغازین زمینِ بازی و قواعد خود را بنا می‌کند و مخاطب را دعوت می‌کند مثل اطرافیان رویا وارد این بازی شوند. پذیرفتن منطق سوررئال قصه و امکان‌پذیر بودنش در ذهن مخاطب امروز سینمای ایران- که این سال‌ها به دلایلی روشن معمولاً در مقابل هرگونه تخطی از قواعد رئالیسم موضع منفی پیدا کرده- چالش دشوار و اولیه «بی‌رویا» است. چالشی که این اواخر مثلا در مورد منطق رخدادها در فیلم تـفریق ساخته مانی حقیقی هم رخ داد. این نقطه، یعنی قانع شدن در برابر منطق روایت و رخدادها، برای فیلم‌هایی همچون «بی‌رویا» سرنوشت‌ساز است. اگر مخاطب از این پیچ اولیه گذر کند و همه‌چیز را بپذیرد احتمالاً از تماشای اثر لذت خواهد برد. اما اگر به هر دلیل مخاطب اثر با قواعد و زمینِ بازیِ ترسیم شده توسط فیلمنامه‌نویس و کارگردان همراه نشود، احتمالاً «بی‌رویا» را فیلمی کسالت‌بار و باورناپذیر ارزیابی خواهد کرد. \"تماشای
م
← بازگشت به Shot | فیلیمو

دیدگاه‌ها

ارسال دیدگاه